در ستایش محمد جواد ظریف

    حدود یکصد و سی سال پیش، لویی پاستور گفته است:
    در هر حرفه‌ای که هستید، نه اجازه دهید که به بدبینی‌های بی حاصل آلوده شوید و نه بگذارید که بعضی لحظات تأسف‌بار - که برای هر ملتی پیش می‌آید - شما را به یاس و ناامیدی بکشاند. در آرامش حاکم بر آزمایشگاه‌ها و کتابخانه‌هایتان زندگی کنید و نخست از خود بپرسید برای یادگیری و خودآموزی چه کرده‌ام؟ سپس همچنان که پيشتر مي‌رويد، بپرسید من برای کشورم چه کرده‌ام؟ و این پرسش را آنقدر ادامه دهید تا به این احساس هیجان‌انگیز برسید که شاید سهم کوچکی در اعتلای بشریت داشته‌اید. اما هر پاداشي که زندگی به تلاشهاي‌مان بدهد يا ندهد، هنگامی که به پایان راه نزدیک می‌شویم هر کدام از ما باید حق آن را داشته باشیم که با صداي بلند بگوييم:
                     من هر آنچه که در توان داشته‌ام، انجام داده‌ام. 

در ستایش ظریف!

    و امشب در آغازین ساعات از چهاردهمین روز فرودین 1394، گمان نبرم هیچ ایرانی دیگری، چون محمّد جواد ظریف، حق داشته باشد تا با افتخار و غرور آن جمله‌ی پایانی پاستور بزرگ را تکرار کند ...

    امیدوارم روزی در آن دورها که نه من هستم، نه شما و نه ظریف ... بر سردر وزارت خارجه ایران، تندیس محمد جواد چون تندیس پاستور بزرگ، همینگونه برای ایرانیان فردا، فرزندان من و تو بدرخشد تا همه بدانند که آن سردارانی که تلاش کردند تا بدون ریختن قطره‌ای خون، وقار ایرانیان حفظ شود، کم از آن سردارانی ندارند که با خون پاکشان، خرمشهر را آزاد کردند ...

درج نظر


برچسب‌ها: محمد جواد ظریف, پاستور, فصل بهار
+ نوشته شده در  جمعه ۱۴ فروردین۱۳۹۴ساعت 2:48  توسط محمد درویش  | 

در استقبال از نامگذاری سال 1394 توسط رهبری، سال بهار سمن‌های ایرانی!

    رهبر معظم انقلاب در سخنان نوروزی خویش، سال 1394 را سال هم‌زبانی و هم‌دلی دولت و ملّت نام نهادند. ایشان ایرانیان را مستحق لمس و تحقق پنج آرزوی بزرگ در سال 1394 دانستند که پیش شرط تحققش، همراهی و تعامل واقعی بین ایرانیان و دولت متبوع‌شان است. عدالت قضایی و اقتصادی، جهش علمی، اقتدار و عزت منطقه‌ای و فرامنطقه‌ای، پیشرفت اقتصادی و ارتقای ارزش‌های معنوی در شمار پنج آرزویی است که ایشان آنها را با صفت «دست‌یافتنی» توصیف کردند و گفتند: با توجه به ظرفیت سیاست‌های نظام و نیز ظرفیت‌های ملت بزرگ ایران، این امر می‌تواند در سال پیش رو محقق شود به شرط آنکه به معنای حقیقی کلمه، ملت به دولت اعتماد کند و البته دولت هم توانایی‌های ملت را به رسمیت شناخته و عملاً نشان دهد که به آن ایمان دارد و می‌خواهد که بخشی از وظایف و مسئولیت‌های خود را به مردم برون‌سپاری کند.

پنج آرزوی دست یافتنی در سال 94


    البته بسیاری از دوستداران محیط زیست، به ویژه پس از سخنان تاریخی و امیدبخش معظم‌اله در هفدهم اسفند 1393، امیدوار بودند که در نامگذاری سال 94، شاید برای نخستین بار به موضوع محیط زیست هم اشاره‌ای مستقیم‌ و شفاف‌تر شود. امّا نگارنده براین باور است که تا همینجا هم ما پیروز بوده‌ایم. زیرا بر این باورم که توان تاب‌آوری طبیعت وطنی که دوستش داریم، فقط به شرطی قابل ترمیم و احیاء است که اجازه دهیم مردم به میدان آیند؛ نقش‌شان را به رسمیت شناسیم، بگذاریم تا با قبول مسئولیت‌های خطیر، توان و تجربه‌ی بیشتری بدست آورند و بدین ترتیب، آن زمان که با مردم و برای مردم طرح ریختیم و برنامه‌ریزی کردیم، مسلم است که هم حال جیب‌شان بهتر خواهد شد و روزهای پرلبخند زندگی‌شان افزایش خواهد یافت، هم ارزش‌های معنوی رشد می‌یابد و هزینه‌های تأمین امنیت در جامعه کاهش خواهد یافت، هم عدالت در تمامی سطوح برقرار خواهد شد، هم مجال شکوفایی علمی مهیاتر می‌شود و هم اقتدار ایران و ایرانی در جهان فزونی خواهد گرفت. 
    و آشکار است که در چنین جامعه‌ای با چنین مردم و دولتی، حال طبیعت هم خوب خواهد شد و جملگی زیستمندانش اجازه خواهند یافت تا از حیاتی درخور و حرمتی بایسته برای زیستن بهره‌مند شوند. به سخنی ساده‌تر، سال 1394 را باید سال شکوفایی سرمایه اجتماعی در کشور نام نهاد و این می‌تواند بهار همه‌ی دستگاه‌ها و نهادهایی - از جمله دفتر متبوع -  باشد که در این مهم، مسئولیتی برعهده دارند.
    چنین است که محمّد درویش به عنوان مدیرکل آموزش و مشارکت مردمی در سازمان حفاظت محیط زیست انتظار دارد تا گام نخست را دولت، قوه قضاییه و نمایندگان مردم در مجلس شورای اسلامی استوار و به سرعت برداشته و با تسهیل مراحل ثبت و فعالیت تشکل‌های مردم‌نهاد، به ویژه در حوزه محیط زیست، اجازه دهند تا تمامی ایرانیان علاقه‌مند به اعتلای طبیعت وطن در کمترین زمان ممکن بتوانند از انسجام سازمانی و پشتوانه‌های حقوقی و قانونی برای فعالیت داوطلبانه برخوردار شوند. همچنین لازم است تا با تخصیص بودجه‌های سزاوارانه، سازمان محیط زیست بتواند با کمک سازمان جنگل‌ها، مراتع و آبخیزداری کشور اقدام به آموزش و توان‌افزایی و نیز تکامل شبکه‌بندی تشکل‌ها کرده و بدین‌ترتیب، زمینه برای واگذاری امور به مردم؛ احیای تالاب‌ها (همچون تجربه‌های موفقی چون کانی‌برازان، گندمان و کم‌جان)، تثبیت شن‌های روان و درختکاری (میاندشت و جنگلانه) و مدیریت مناطق حفاظت شده در قالب طرح‌های موسوم به قرق‌های اختصاصی که نمونه‌های موفق آن هم‌اکنون در منصورآباد رفسنجان، کالمند یزد و چند منطقه در سمنان و خراسان شمالی در حال اجراست؛ مهیا شود.
    و البته ایمان دارم، چنانچه گام نخست را دولتی‌ها به صورتی مؤثر بردارند (نه اینکه سال 93 به پایان رسد و من و همکارانم در دفتر آموزش و مشارکت مردمی سازمان، همچنان چشم‌مان به دریافت بودجه اندک 500 میلیون تومانی برای توان‌افزایی سمن‌های محیط زیستی، خشک ماند!)، مردم نشان خواهند داد به حکومت و جهانیان که در ایران، انسان‌هایی زیست می‌کنند مسئولیت‌پذیر، صلح‌طلب و هوشمند که حضورشان در زیست‌کره به امنیت این – فعلاً - یگانه محل زیست بشر در کهکشان راه شیری خواهد افزود.
    آمین ...

درج نظر


برچسب‌ها: سال همدلی, مقام رهبری, سمن های محیط زیستی, مشارکت مردمی, محیط زیست
+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۱ فروردین۱۳۹۴ساعت 14:33  توسط محمد درویش 

ایرانگرد را ببینید و به دوستان‌تان دیدنش را عیدی دهید!


به میان سبزه‌ها می‌روم و ساقه‌های ترد گنــــدم را 
لمس می‌کنــــم،
انگار که نشاط و ســرور طبیعت به بدنم رســوخ کرده اسـت،
از خــود می‌پرسم:
به راستی که کتاب گستــرده‌ی هسـتی، همین طبیعت اســت، 
درحالی که ما در کتابخانه‌ها و درمیان ورق‌های پاره‌ی کتاب‌های دیگـــران
به دنبال آن می‌گردیــــم ...
                                   کریشنا مورتی

    سرانجام حاصل بیش از 20 ماه تلاش جواد قارایی و گروه سختکوشش در مجموعه ایرانگرد 2، جواب داد و ایرانیان از ساعت 40 دقیقه‌ی بامداد نهم فروردین 1394 شاهد پخش نخستین قسمت از این مجموعه‌ی متفاوت و ماندگار بودند؛ مجموعه‌ای که به شکلی حیرت‌انگیز و باورنکردنی در شبکه‌های مجازی با استقبال روبرو شده و تا این لحظه به نظر می‌رسد حتی بیشتر از کلاه قرمزی و در حاشیه از بازخوردها و واکنش‌های مخاطبان در دنیای مجازی برخوردار بوده است.

جواد قارایی در بین کودکان بلوچی در ایرانگرد 2

    به جواد قارایی و همکاران سبزاندیش و حرفه‌ای‌اش دست مریزاد می‌گویم؛ زیرا او بار دیگر ثابت کرد: اگر مجموعه‌ای با عشق، درایت و تخصص ساخته شود؛ حتی اگر داستانی، طنز یا چالشی هم نباشد، مخاطب پرشمار و گسترده‌ی خود را پیدا می‌کند. بی‌شک ایرانگرد 2، در شمار آن گروه از آثار برتر سینمای مستند ایران جای خواهد گرفت که نه فقط در ابعادی ملّی که در قلمرویی جهانی هم مورد توجه قرار می‌گیرد. به نظرم، جواد ادامه‌ی سزاواری از مستندسازان نامدار ایرانی چون سهراب شهید ثالث، خسرو سینایی، فرهاد ورهرام، فتح‌الله امیری، مانی میرصادقی و ... است؛ نسل جستجوگر، تابوشکن و هنجارآفرینی که مخاطبین‌شان را وامی‌دارند تا تمام قد در برابر عشق‌شان به طبیعت، سینما و تلویزیون ایستاده و کلاه از سر بردارند.
    قصه‌ی آن دخترک بلوچ 5 ساله که در کانال آب، بی جان شد؛ قصه‌ی قاطری که سقوط کرد یا سفری که به پایان نرسید و آمار هوایی که آمار نبود! از جمله مصداق‌هایی است که نشان می‌دهد ایرانگرد در برهم زدن قواعد مرسوم پخش در رسانه‌ی ملّی، می‌تواند استادانه عمل کند.
    امروز به همین مناسبت، نامه‌ای خطاب به دکتر محمّد احسانی، مدیر شبکه یک سیما نوشتم و ضمن قدردانی از این مجموعه، خواهان تجدیدنظر در زمان پخشش شدم.

جواد قارایی در دره راگه رفسنجان

    با این وجود، خیلی نگران ندیده شدن ایرانگرد نیستم! چون مهم‌ترین و مؤثرترین تبلیغ، مردمی هستند که با یکبار دیدن ایرانگرد، توصیه به تماشایش را در نوروز 1394 همچون یک عیدی سبز به آنهایی که بیشتر دوست‌شان دارند، ارایه خواهند کرد! نخواهند کرد؟

درج نظر


برچسب‌ها: جواد قارایی, محیط زیست, ایرانگرد, شبکه یک
+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۰ فروردین۱۳۹۴ساعت 14:51  توسط محمد درویش 

چرا باید در جنبش ساعت زمین شرکت کنیم؟

    ساعت 20:30 امروز، بسیاری از ایرانیان، مطابق رسمی که فقط هفت سال بیشتر از تولدش در دنیا نمی‌گذرد، می‌کوشند تا با خاموش کردن وسایل برقی و روشنایی‌های غیرضروری‌شان، نشان دهند که نه فقط عضوی مسئولیت‌پذیر از جامعه‌ی جهانی هستند؛ بلکه نسبت به روندی که سبب شده تا ایران به یکی از اصلی‌ترین قربانیان جریان شتابناک جهان‌گرمایی بدل شود؛ اعتراض کنند. 

جنبش ساعت زمین را جدی بگیریم

    نگارنده هرگز فراموش نمی‌کند که وقتی نخستین یادداشتش را در این خصوص، دهم فروردین 1387 منتشر کرد، فکر نمی‌کرد هموطنانش اینگونه پیش‌برنده و گسترده از این پویش جهانی استقبال کنند؛ به نحوی که اینک، نه فقط در اغلب کلان‌شهرهای ایران که در بسیاری از سکونتگاه‌های کوچک هم، ایرانیان از ماکو گرفته تا کاشان و از کاشان تا پارسیان و کنگان به این رسم سبز می‌پیوندند.
    در این میان، گروهی چالش‌برانگیزانه می‌پرسند: در کشوری که بسیاری از رفتارهای مردم و دولتمردانش با آموزه‌های محیط زیستی فاصله‌ای ژرف دارد؛ در سرزمینی که بحران‌های مرگ‌آوری چون ازدحام زباله‌های سرگردان، ورود شیرابه‌های خطرناک به آب‌های آزاد و سفره‌های زیرزمینی، نرخ فزاینده‌ی فرسایش خاک، شکار بی‌رویه‌ی اندک زیستمندان باقیمانده در وطن، آلودگی هوا، ریزگردها، خشکی تالاب‌ها، نابودی زاگرس و ... نفس‌مان را بند آورده، چگونه می‌خواهیم به چنین حرکت‌های نمایش‌گونه و بی‌اثری دلخوش کنیم؟! آیا با خاموش کردن چند لامپ یا تاریکی نسبی برج میلاد و گنبد سلطانیه و ... ایران از خطر تغییر اقلیم درامان خواهد ماند؟ اصلاً مگر آنهایی که رسانه‌های قوی‌تر، پول بیشتر و مردم آگاه‌تری دارند، توانسته‌اند روند جهان‌گرمایی را مختل کنند که ما بتوانیم؟
    پاسخ به همه‌ی این پرسش‌های پرسوز و گداز، فقط یک جمله است! اینکه قرار نیست ما سرنوشت جهان را تغییر دهیم؛ قرار نیست ما ردپایی ژرف بر گیتی برجای نهیم و قرار نیست ما اهالی زمین را متأثر سازیم! بلکه فقط می‌خواهیم نشان دهیم، در ایران شمار آنهایی که فقط یک لامپ را برای یک ساعت کمتر روشن می‌کنند، در حال افزایش است؛ هم آنهایی که بی شک بیشتر می‌کوشند تا هوای زمین و ساحل و آسمان و حیات وحش و گیاهان این سرزمین را داشته باشند.
    خلاصه اینکه جنبش ساعت زمین را در ساعت 20:30 امشب – هشتم فروردین 1394 – پرشورتر از سال‌های ماضی برگزار خواهیم کرد؛ زیرا:
ما می‌خواهیم پیش از آنکه 
پرها فرو ریزد
پرواز کنیم
و پیش از آنکه به پایان رسیم، آغاز ...

درج نظر


برچسب‌ها: ساعت زمین, تغییر اقلیم, جهان گرمایی
+ نوشته شده در  شنبه ۸ فروردین۱۳۹۴ساعت 5:32  توسط محمد درویش 

اکولوفاشیست‌ها و بنیادگرایی سبز!

    در نیمه‌ی تیرماه 1381، یعنی حدود 13 سال پیش، به مناسبت ورود یک فیلسوف دوست‌داشتنی به کابینه‌ی وقت فرانسه، یادداشتی را نوشتم که همان زمان در روزنامه جام جم منتشر شد. حکایت مردی به نام لوک فری، که همین مهر سال 1393، انتشارات روزنامه اطلاعات برگردان یکی از کتاب‌هایش با عنوان: «تاریخ مختصر اندیشه» را روانه بازار کرد. آشنایی من با فری برمی‌گردد البته به سال 1371، زمانی که مصاحبه‌ای جنجالی از او را در شماره 275 از ماهنامه پیام یونسکو خواندم. آن زمان هم او با کتاب بحث‌برانگیزش به نام نظم نوین اکولوژیک، زودتر از خیلی‌ها، آینده را پیش‌بینی کرده بود. آن مصاحبه البته بیشتر برایم به این دلیل جذاب بود که دانستم: اکولوژی هم می‌تواند به بد و خوب تقسیم شود! اینکه هم باید از ارتدکس‌های محیط زیستی پرهیز کرد که آنها را اکولوفاشیست یا خمرهای سبز نامید و هم آنهایی که بی مهابای فرداها، امروز را آزمندانه به تاراج می‌برند و خود را محق هر نوع دخل و تصرفی در طبیعت برمی‌شمارند.

لوک فری و کتابش

   
   برای آنها که دوست دارند بیشتر با این فیلسوف 64 ساله‌ی فرانسوی آشنا شوند، پیشنهاد می‌کنم تا یادداشت جاوید سرایی را به مناسبت انتشار واپسین کتابش در غرب به نام «یادگیری برای زیستن» را بخوانند؛ کتابی که در کمتر از شش ماه، بیش از سیصدهزار نسخه از آن فقط در فرانسه به فروش رفت و در ایران البته، کتاب مهم «اکولوژی؛ علم عصیانگر» با شمارگانی فقط 550 جلد! هنوز موجود است!!

    بگذریم ...

خطر بنیادگرایی در محیط زیست!

    اینکه چه شد که یاد فری و خمرهای سبز افتادم! مشاهده‌ی یادداشت تأمل‌برانگیزی از دکتر رضا گلجانی با عنوان: «بنيادگرايي محیط زيستي، رويكردي با ريشه‌ها و عواقب مشابه با بنيادگرايي ایدئولوژیک» در صفحه‌ی فیس‌بوک‌شان بود که پیشنهاد می‌دهم آن را هم بخوانید.

    و اما متن یادداشتی که با عنوان: «پژوهش در این سو و آن سو!» در شماره 17 تیر 1381 روزنامه جام جم منتشر کردم، در ادامه آمده است؛ یادداشتی از سر شوق و خوشحالی از آمدن مردی فرهیخته به دنیای سیاست! هرچند که اهالی کاخ الیزه خیلی تحملش نکردند و او مجبور شد مانند هر انسان شرافتمند دیگری، آبرویش را بر قدرت ترجیح دهد ...

لوک-فری

    خبر کوتاه بود : ژاک شیراک پس از پیروزی قاطع بر رقیب افراطی‌اش لوپن در انتخابات ریاست جمهوری فرانسه، لوک فری را به عنوان وزیر جوانان آموزش ملی و تحقیقات معرفی کرد. این انتخاب همان طور که انتظار می‌رفت، در فرانسه و جهان غرب بازتاب‌های گسترده‌ای داشت. گروهی از تحلیلگران، قرارگرفتن یک فیلسوف ژرف‌اندیش را در رأس یکی از راهبردی‌ترین وزارتخانه‌های دولت فرانسه، نشانه‌ی گشوده‌شدن فصلی جدید و منظری نو در تاریخ سیاسی و پیش‌رو فرانسه می‌پندارند که بی گمان، مناسبات جهانی را متأثر خواهد کرد. در مقابل، پاره‌ای از ناظران، این انتخاب را در حد ژستی سیاسی تنزل داده‌اند و حضور این شخصیت روشنفکر را در کابینه فرانسه، بی‌اثر ارزیابی می‌کنند. در واقع این مرد 51 ساله، در شمار نخستین فیلسوفانی است که در فرانسه به مقام وزارت می‌رسد؛ رخدادی که جهان غرب نیز کمتر همتایی برای آن به خاطر می‌آورد. تقریبا10 سال پیش، ماهنامه پیام یونسکو، در شماره 275 خویش، به مناسبت چاپ آخرین اثر فری (نظم نوین اکولوژیک) که از استقبالی پرشتاب برخوردار شده بود، گفتگویی خواندنی با وی به چاپ رساند. او در آن گفتگو، ضمن انتقاد از دیدگاهی که طبیعت را فاقد هرگونه حق و ارزش ذاتی برمی‌شمرد و انسان‌محوری افراطی را ترویج می‌کند، دیدگاه مقابل را هم به نقد کشیده بود. دیدگاه دوم توسط پاره‌ای از نظریه پردازان امریکایی نظیر هانس جوناس با عنوان بوم‌شناسی ژرف مطرح شده بود. لوک فری ضمن تحلیل بازخوردهای منفی چنین نظریه‌های فراانسان‌گرایانه‌ای که در نهایت می‌تواند منجر به ظهور اکولوفاشیست‌ها یا خمرهای سبز شود، برای نخستین بار از دو مفهوم بوم‌شناسی خوب و بوم شناسی بد سخن می‌راند. به هر حال، ژاک شیراک و ژان پیر رافان (نخست وزیر) با گزینش لوک فری، عضوی از جامعه فکری را انتخاب کردند که گرچه در حوزه‌ی سیاست تاکنون هیچ ردپایی نداشته است؛ اما در عرصه آموزش و پرورش و تحقیقات، یک آشنای قدیمی است. وی که امروز دو دکترای فلسفه و علوم سیاسی را یک جا دارد، از زمان چاپ نخستین اثرش در میانه دهه1970 تاکنون بیش از200 مقاله و کتاب عرضه داشته و بارها ممتازترین جوایز ادبی و علمی اروپا را از آن خود کرده است. از جمله آموزه‌هایی که انتخاب یک پژوهشگر فیلسوف در رأس وزارتخانه متولی پژوهش در فرانسه می‌تواند داشته باشد، توجه به پیشینه‌ی قوی علمی و آثار قلمی پرشمار، به عنوان یک امتیاز در کارنامه سیاسی یک دولتمرد است؛ امتیازی که متأسفانه نظیر آن را در دیگر کشورهای جهان، به ویژه ممالک جنوب کمتر می‌توان مشاهده کرد یا به یاد آورد. به جای آن در این سوی آب، اغلب مشاهده می‌شود که شمار آثار قلمی و پژوهشی دولتمردان همزمان با قبول مسوولیت سیاسی و در دوره پس از آن فزونی می‌گیرد! شگفتا که هر چه از شمال دورتر شده و به جنوب نزدیک‌تر می‌شویم، بر شمار و ابعاد وقوع چنین معجزاتی افزوده می‌شود! اصلا شاید یکی از دلایل وجود مشکلات متراکم و موانع بازدارنده در اداره کشورهای جهان سوم نیز از همین رویکرد ناشی شده باشد که دولتمردان این کشورها، به دلیل نگارش کتاب و مقاله و اخذ مدارک دانشگاهی در طول دوران مسوولیت یا صدارت خویش، کمتر مجالی برای پیگیری مشکلات مردم می‌یابند!

درج نظر


برچسب‌ها: لوک فری, رضا گلجانی, اکولوفاشیست, خمرهای سبز, بنیادگرایی محیط زیستی
+ نوشته شده در  شنبه ۸ فروردین۱۳۹۴ساعت 2:48  توسط محمد درویش 

اگر نشانه‌های سقوط طبیعت را دیده بودیم!

    هجوم گرد و غبارهای خبرساز 21 بهمن در اهواز، چنان موجی در کشور به راه انداخت که تاکنون سابقه نداشته است. سیلی طبیعت به نادرایتی انسانی در مدیریت زمین، سبب شد تا یکی از کابوس‌های هر دولت و حکومتی در تاریخ یکصدساله‌ی حکمرانی مدرن در کشور، نزدیک‌ترین رنگ به واقعیت را تجربه کند! اینکه نکند خوزستان، دیار زرخیز ایران‌زمین از پی ناپایداری‌های اکولوژیک، دستخوش ناپایداری‌های اجتماعی و به تبع آن، امنیتی هم بشود؟! ورود شتابناک عالی‌ترین مقامات دولتی به اهواز و ابراز همدردی با مردم عزیز آن دیار، اعلام طرح‌های ضربتی برای مقابله با تشدید طغیان ریزگردها و جوشش کانون‌های بحرانی فرسایش بادی و سرانجام شل کردن کیسه‌ی خزانه‌ی ملّی، برای خواباندن یک بحران منطقه‌ای، نشان از سراسیمگی و ترس حاکمیت از ترکیدن دُملی است که می‌تواند ابعاد ناپایدارکننده‌اش فقط به خوزستان هم محدود نشود!

ahvaz

    و این البته فقط قصه‌ی پرغصه‌ی خوزستان نیست! هست؟
کافی است سر را بالا آورده و اندکی از منظری فراخ‌تر به گستره‌ی فلات امروز ایران بنگریم تا ستاده‌های حاصل از یک حکمرانی نامطلوب و پرسش‌برانگیز در حوزه‌ی محیط زیستی را در جای جای وطن دریابیم. چالاب بزرگ جازموریان در جنوب شرق کشور، اینک به پهنه‌ای خشک و مستعد جوشش ریزگرد بدل شده است؛ از بس که بر روی همه‌ی رودخانه‌های منتهی به آن، به ویژه هلیل‌رود سد زدیم و به بهانه‌ی توسعه‌ی کشاورزی در جیرفت، دودمانش را بر باد دادیم؛ آنگونه که اینک همان کشاورزی سودآور و پررونق در جنوب دیار کریمان، کرمان هم با تهدید و تحدیدهایی کم‌سابقه روبرو شده است.
درست عین قصه‌ی حوضه‌ی آبخیز کُر و سیوند در مرکز استان فارس که روزگاری به رکورد نخستین تولیدکننده‌ی گندم بودنش فخر می‌فروخت و امروز عقوبت برهم خوردن نظام آب‌شناختی‌اش (هیدرولوژیک) را با احداث هم‌زمان دو سد مخزنی بزرگ ملاصدرا و سیوند در کنار درودزن به عینه می‌بیند! اینکه نه‌تنها سعادت بر روی کشاورزان سعادت‌شهری لبخند نزد، بلکه بخت‌شان هم با مرگ بختگان رفت و به جای انجیرستان‌هایی شاداب و پیش‌برنده در استهبان که بی‌نیاز از آبیاری بودند، حال باید نگران تأمین نوبت‌های پرشمارتر آبیاری برای بزرگترین انجیرستان دیم و ارگانیک جهان هم باشند!
همانگونه که دل گاوخونی در پایاب زنده‌رود هم خون شده، پریشانی، دامن کازرونی‌ها را با مرگ دریاچه پریشان گرفته، در پایاب اترک، همه نگران عقب‌نشینی‌های پی در پی گُمیشان هستند؛ نگران تبدیل شدن تالاب انزلی به یک زمین فوتبال؛ نگران مرگ ماهی‌های خاویاری از سواحل میانکاله و آشوراده تا بوجاق و کیاشهر و نگران عدم توفیق در مهار بزرگترین رخداد بیابان‌زایی قرن در شمال باختری ایران، جایی که روزگاری نه چندان دور، مردمانش نگران پیشروی آب دریاچه ارومیه بودند و حالا کرور کرور خرج می‌کنند تا با چراغ نفتی، ردی هرچند اندک از آب رفته به جوی را بیابند و بازگردانند!
چرا اینگونه شد؟ ما کجای راه را اشتباه رفتیم؟ مگر روند کاهش سفره‌های آب زیرزمینی از سال 1343 در کشور شروع نشده بود؟ پس چرا دستگاه متولّی آب کشور در تمام این سال‌ها منفعلانه عمل کرد و اجازه داد تا کار به چنین نابسامانی بهت‌آوری برسد که 85 درصد اندوخته‌های ایران، به یغما رفته فرض شود؟! چرا سازمان حفاظت محیط زیست نتوانست به وظایف حاکمیتی و نظارتی خود به درستی عمل کرده و آنجا که باید، قاطعانه اخطار قانون اساسی داده و اجازه‌ی استمرار تاراج منابع آب کشور را ندهد؟ چرا به جای آنکه متجاوز از 400 هزار میلیارد تومان را – به قیمت‌های امروز - خرج ساختن سدها و طرح‌های انتقال آب بیشتر بکنیم، کمتر از 20 درصد این رقم را برای ارتقای نرم‌افزاری بخش کشاورزی هزینه نکردیم تا اینک همچنان شاهد دست‌کم هدررفت 65 درصدی آب و ضایعات 30 درصدی محصولات غذایی؛ یعنی نابودی 27 میلیارد متر مکعب آب در سال، نباشیم؟

    ما کجای راه را اشتباه رفتیم؟
به باور نگارنده، ضمن قبول این واقعیت کتمان‌ناپذیر که ابعاد فرامنطقه‌ای تشدید بیابان‌زایی و فرآیندهای کاهنده‌ی کارایی سرزمین در تمامی گیتی سبب شده تا بوم‌سازگان (اکوسیستم) زمین در تمامیت خود دچار لکنتی جدی برای ادامه‌ی بقا شود؛ لکنتی که ابعاد پیش‌برنده‌ی تغییر اقلیم، جهان گرمایی، توفان‌های مهیب و سونامی‌های بی‌سابقه‌ی اقیانوسی از نشانزدهای آن است. اما نباید از نقش نادرایتی محیط زیستی در قلمرو ایران، به بهانه‌ی موج فزاینده‌ی جهان گرمایی غفلت کرده یا کم‌اثر جلوه داد.
فقط کافی بود در آغاز دهه‌ی هشتاد هجری شمسی، آرمان توسعه را رسماً و با شجاعت تغییر می‌دادیم و به جای کوبیدن مستمر بر خودکفایی در بخش کشاورزی، در اندیشه‌ی تأمین امنیت غذایی ایران از طریق رونق کسب و کارهای سبز، ترویج صنایع هایتک، استحصال انرژی‌های نو از طریق خورشید، باد، زمین‌گرمایی و جزرومدی، توسعه‌ی زیرساخت‌های گردشگری مسئولانه در حوزه‌های تاریخی، فرهنگی، طبیعی و علمی و بالفعل کردن جذابیت‌ها و مزیت‌های بیش از 4600 کیلومتر مرزهای آبی کشور از منظر ترانزیت و بازرگانی برمی‌آمدیم.
بی‌شک در آن صورت، پول کافی داشتیم تا به جای اختصاص کمتر از پنج دهم درصد از بودجه سالانه‌ی خود، دست کم 10 درصد را به بخش پژوهش و اعتلای کیفیت آموزش اختصاص داده و نسلی را پرورش دهیم که اینک می‌توانست درسی فراموش‌نشدنی به صاحبان اقتصادک‌های نوپای منطقه در قطر، امارات متحده عربی و ترکیه بدهد.
هنوزم البته نباید ناامید شد. هنوزم می‌توان با درایت به دنیا نشان داد که جمهوری اسلامی ایران، کشوری مسئولیت‌پذیر و حافظ امنیت زیستی در کره زمین بوده با نفی هر نوع رفتارهای خشونت‌طلبانه، احترام به سرمایه‌های اجتماعی، برخورداری از رکن چهارم دموکراسی به عنوان مقتدرترین رکن پایداری یک حکومت مردمی، ایرانیان را برای پذیرش انطباق و همراهی با یک دوره‌ی گذار و دشوار همراه کرد و به پشتوانه‌ی اعتماد مردم، افقی امیدبخش را برای آینده‌ای نه چندان دور از هم‌اکنون به تصویر کشید.
انشاالله.

درج نظر


برچسب‌ها: سقوط طبیعت, بحران آب, زاگرس, نشست زمین
+ نوشته شده در  جمعه ۷ فروردین۱۳۹۴ساعت 3:50  توسط محمد درویش 

حالا که دارد بهار می‌شود ...

    حالا که دارد بهار می‌شود، چرا بهار نمی‌شود؟! چرا هر چه که از روی کاغذ و از رد تقویم‌های دیواری به بهار نزدیک می‌شویم، رنگی از بهار را در تقویم‌های زندگی، در کوچه و خیابان نمی‌بینیم؟ اصلاً چرا بهار با ما بازی‌اش گرفته و قایم‌باشک راه انداخته ... 

نوروز 1394 گوارای وجود

    به یاد بهار 1355 می‌افتم ... آن زمان که برای نخستین بار به همراه پدر و مادرم به کنار یک دریاچه‌ی بزرگ فیروزه‌ای رنگ رفتم که در کنارش همه جا سبز بود و پر از گل‌های نرگس و در آسمانش، پرنده‌ها غوغایی به راه انداخته بودند ... کوچک و بزرگ ... با پرها و منقارهایی به رنگ سپید، سبز، صورتی، مشکی، آبی، بنفش و ... یادم هست که مدام پدرم را سؤال پیچ کرده بودم که این پرنده نامش چیست و آن یکی ... و آن یکی ... آنقدر که او دیگر کلافه شده و گفت: پسر! مگر من پرنده‌شناس هستم؟
    آن روز شیرین و رؤیایی را هنوز با همه‌ی جزییات ریزش به خاطر دارم ... نام آن دریاچه، پریشان بود و در جوار شهر کازرون به مردمان آبادی لبخند می‌زد ...
    حالا و در این لحظه ... دیگر نه پدرم هست، نه مادرم و نه پریشان ... و من همچنان در آستانه‌ی ورود به ششمین دهه از زندگیم حسرت یک روز دوباره در کنار مادر و پدر عزیزم را دارم ... همانگونه که مردمان پریشان‌زده‌ی کازرون در غیاب دریاچه‌ی دوست‌داشتنی‌شان، در حسرت آن نگین نیلی‌رنگ و حیات‌بخش روزگار را سر می‌کنند ...
    چرا اینگونه است؟ می‌خواهم بگویم: نگاه ما به محیط زیست و مواهب طبیعی، مثل نگاه‌ اغلب‌مان به پدر و مادرمان است ... فقط وقتی قدرشان را به درستی درک می‌کنیم که از دست‌شان داده باشیم ... نگاه کنید به حسرت مردمان بناب و سلماس و محمد‌یار در حاشیه‌ی دریاچه‌ی خشک ارومیه، نگاه کنید به چشمان منتظر مردمان ورزنه در کنار جنازه‌ی گاوخونی و نگاه کنید به اشک‌های پایان‌ناپذیر مردمان نیریز و استهبان در جوار بختگانی که از وقتی رفت، تو گویی که انگار بخت ایران هم رفت! نرفت؟
    چه بهاریه‌ی نازک غمناکی ... ببخشید محمّد درویش را که کام‌تان را و حال‌تان را در هنگامه‌ی نوروز 1394، اشکی کرد ...
    امّا مگر می‌شود که بیش از دو سوم از زندگیت را صرف آرمانی کنی که اینک با چشم خویش، زخم‌های بی‌پایان، سوختن و آب رفتنش را ببینی و آنگاه از بهار و طرب هم بنویسی؟
    و البته چرا که نه؟
    درست است که حالا که دارد بهار می‌شود، هامون و جازموریان و بختگان و طشک و کافتر و مهارلو و ارژن و پریشان و گاوخونی و هورالعظیم و ارومیه و قره‌قشلاق و ... بهاری نیستند؛
    درست است که حالا که دارد بهار می‌شود، 18 میلیون اصله از بلوط‌های زاگرس و یک میلیون نفر از نخل‌های بهمن‌شیر، دیگر هرگز هیچ بهاری را نمی‌بینند؛
    و درست است که حالا که دارد بهار می‌شود، سایه‌ی سنگین گرد و غبار، مردمان دیار زرخیز خوزستان را رها نمی‌کند ...
    اما، هیچ بهار دیگری را چون بهار 1394 نمی‌توان سراغ گرفت که مدیران فردای مملکت را بر روی میز و نیمکت‌هایی نشانده باشد که عشق به طبیعت را خودانگیخته و تجربی در دل مدارس طبیعت بیاموزند.
    و این چشم‌انداز روشن آینده است. چرا که اگر می‌پذیریم، نادرایتی انسانی، سبب‌ساز روزگار فلاکت‌زده‌ی امروز طبیعت وطن است، آنگاه آشکار است که با درایت انسانی و برخورداری از سوادی محیط زیستی در نزد ایرانیان، می‌توان همچنان به لبخند آینده امیدوار ماند.

درج نظر


برچسب‌ها: بهاریه, نوروز 1394
+ نوشته شده در  پنجشنبه ۲۸ اسفند۱۳۹۳ساعت 15:45  توسط محمد درویش 

عدم توجه به محیط زیست چقدر خرج برمی‌دارد؟

    چندی پیش، رییس انجمن علوم خاک ایران در نامه‌ای به حسن روحانی، آشکار کرد که نه‌تنها موضوع خاک برای دولتمردان ایرانی به طور عام، فاقد اهمیت است، بلکه بیش از 12 سال است که هیچ یک از وزرای جهاد کشاورزی، برای چند دقیقه هم که شده، درخواست ملاقات انجمن با ایشان را نپذیرفته‌اند. لابد به این دلیل که کارهای مهم‌تری دارند! 

چقدر؟!

    راست آن است که شکوائیه‌ی منوچهر گرجی، واقعیت عریان و بیرونی نگاه کلان نظام جمهوری اسلامی ایران به موضوع محیط زیست را آشکارا فاش می‌سازد؛ چه ما خوشمان بیاید و چه نیاید! حتی ملاقات تاریخی 17 اسفند عالی‌ترین مقام جمهوری اسلامی ایران با گروهی از کارگزاران، متخصصان و فعالان حوزه‌ی محیط زیست و منابع طبیعی هم، به رغم شوق‌برانگیز بودن آن برای دوستداران طبیعت ایران، تأیید‌کننده‌ی واقعیت پیش گفته است! اینکه چرا باید بیش از 36 سال از پیروزی انقلاب اسلامی بگذرد تا نوبت به محیط زیستی‌ها برسد؟
    به هر حال، حاصل این نادیده‌انگاشتن‌ها، آنی شده که اینک می‌بینیم و با یاخته یاخته‌ی وجودمان درک می‌کنیم؛ اینکه 18 میلیون بلوط را در باختر وطن از دست داده‌ایم؛ اینکه 85 درصد از اندوخته‌های آبی زیرزمینی را بالا کشیده‌ایم؛ اینکه 90 درصد از چهارپایان علفخوار خود را نابود کرده‌ایم؛ اینکه نه حال بختگان و پریشان و جازموریان و کافتر و گاوخونی و ارژن و مهارلو و طشک و هامون خوب است؛ نه حال انزلی و آلماگل و گمیشان، ارومیه و هورالعظیم و شادگان و دست آخر اینکه چنان منفعلانه عمل کرده‌ایم که حتی هنوز اغلب اصحاب رسانه – چه رسد به مردم عادی – در پایتخت ایران هم نمی‌دانند که میزان سالانه‌ی نشست زمین در جنوب تهران به 90 برابر شرایط بحرانی در اتحادیه اروپا (36 سانتی‌متر) رسیده است.
    در چنین شرایطی خطایی نابخشودنی است که همچنان با اصرار بخواهیم وانمود کنیم: جملگی مصیبت‌هایی که هم‌اکنون در صحنه‌ی محیط زیست ایران حادث شده، ناشی از قهر اقلیمی و خشکسالی طبیعی است. ما باید بپذیریم که یک خشکسالی بزرگ‌تر، مخرب‌تر و نگران‌کننده‌تر در قلمرو سیاسی ایران زمین ریشه دوانیده که نگارنده از آن تعبیر به خشکسالی مدیریتی می‌کند؛ سرطان پیش‌برنده‌ای که فقط با مدیریت خردمندانه و صادقانه‌ی خشکسالی می‌توان آن را از ریشه زدود.
    به عنوان مثال، اگر بپذیریم ارزش هر تن خاکی که ناشی از فرسایش از دست می‌دهیم، فقط 28 دلار است؛ آنگاه چنانچه نرخ فرسایش سالانه‌ی خاک را در ایران 5 میلیارد تن در نظر بگیریم (البته این رقم تا 6.4 میلیارد تن در سال هم تخمین زده شده است)، به رقم باورنکردنی 140 میلیارد دلار خسارت در سال می‌رسیم که کشور و دولت و مردم برای تماشای منفعلانه‌ی از دست دادن خاک می‌پردازند.

    چه باید کرد؟
    ما در انتخاب آرمان توسعه، مرتکب یک خطای استراتژیک شدیم؛ نباید کشور را و مسیر توسعه را به سمت وابستگی بیشتر به منابع آب و خاک سوق می‌دادیم؛ در سرزمینی که میانگین ریزش‌های آسمانی آن در سال، ممکن است بیش از 50 درصد تغییر بکند، باید به سمت معرفی و رونق آن گروه از کسب و کارهایی رفت که کمترین وابستگی معیشتی را به آسمان و خاک و آب دارند.
    این یگانه راهی است که می‌تواند دورنمای کاهش خسارت‌های محیط زیستی را در وطن امیدبخش و پیش‌برنده، روشن نگاه دارد.

درج نظر


برچسب‌ها: محیط زیست, اقتصاد اکولوژیک, خاک, امنیت غذایی
+ نوشته شده در  پنجشنبه ۲۸ اسفند۱۳۹۳ساعت 14:56  توسط محمد درویش 

با خشکسالی و بحران آب در ایران چه باید کرد؟

    تنها نکته‌ی مثبت از فراز بدترین و نفس‌گیرترین بحرانی که دامن طبیعت ایران را فراگرفته، شاید همین باشد که اینک در آستانه‌ی سال 1394 هجری شمسی، کمتر ایرانی‌ای را می‌توان سراغ گرفت که متوجه عظمت فاجعه در حوزه محیط زیست کشور نشده باشد. امروز، دیگر هیچ دولتمردی طرفداران و فعالان محیط زیستی را به سخره نگرفته و مطالبات ایشان را ناشی از زندگی سرخوشانه‌ی آنها قلمداد نمی‌کند! به جرأت می‌گویم که شاید هرگز نتوان دوره‌ای از تاریخ دولت مدرن در ایران را سراغ گرفت که مانند دولت یازدهم، اغلب کارگزارانش از رییس جمهور گرفته تا استانداران، یکصدا نگرانی خود را از عدم توجه به ملاحظات محیط زیستی ابراز داشته و خواهان رعایت هنجارهای بوم‌شناختی از سوی مردم و کارمندان سازمان متبوع خویش شوند.

ابعاد بحران آب به نقش رستم هم رحم نکرده است!

    پرسش کلیدی امّا این است که آیا با چنین دستاورد بی‌رقیبی، می‌توان امیدوار بود که در کارزار پیش رو، یعنی مواجهه‌ی هوشمندانه و خردورزانه با بی‌سابقه‌ترین بحران دامن‌گیر طبیعت ایران، پیروزی را در آغوش گرفته و لبخند را به سیمای ایران زمین و جملگی زیستمندانش بازگرداند؟
    پاسخ نگارنده البته به این پرسش دشوار، مثبت است! زیرا محمّد درویش همواره تأکید کرده که هر انسانی که بر روی کره‌ی خاک زندگی می‌کند و خود را یک فعال محیط زیستی می‌داند، محکوم است که ناامید نباشد و بذر نامیدی در جامعه‌ی خویش نگستراند.
    راست‌تر اما آن است که ما کار بسیار دشواری در پیش داریم برای آنکه بتوانیم همچنان زندگی درخور و باکیفیتی را برای نسل فردا و فرداهای وطن مهیا سازیم و در پیشگاه تاریخ، متهم به مخرب‌ترین نسل ایرانی در طول تاریخ 5 هزار ساله‌‌اش نشویم.

    چه باید کرد؟
    این درست است که ایرانیان به جای مصرف 20 درصد از اندوخته‌های آبی خود، بیش از 85 درصد آن را به یغما برده‌اند؛ این درست است که روند اُفت سطح آب زیرزمینی، نشست زمین و خودسوزی سرزمین، هرگز چنین ژرف، پردامنه و گسترده نبوده است. این درست است که هرگز شمار کل و بز و قوچ و میش و آهو و جبیر و شوکار و مرال و گوزن این کشور به کمتر از 110 هزار رأس سقوط نکرده و موجودی وحوش کشور به کمتر از 10 درصد آنچه که در قرن گذشته در فلات ایران می‌خرامید، کاهش نیافته بود. مؤلفه‌ها و نشانزدهایی که جملگی هشدار می‌دهند ما در شرایطی بس بحرانی قرار گرفته که هرنوع لغزشی، می‌تواند توان تاب‌آوری طبیعت ایران را برای همیشه نابود سازد.
    امّا باید بیاد آوریم در شرایطی که کل آب سالانه‌ی مورد نیاز ایرانیان برای شرب، از شش میلیارد متر مکعب بیشتر نمی‌شود، متجاوز از 27 میلیارد متر مکعب آب در اثر ضایعات در بخش کشاورزی نابود می‌شود! چرا که نرخ ضایعات در این بخش، به حدود 30 درصد می‌رسد. از سوی دیگر، با توجه به پایین بودن راندمان آبیاری در بخش کشاورزی، ایرانیان می‌توانند به راحتی با اصلاح شیوه‌های آبیاری و ارتقای نرم‌افزاری این بخش، با نیمی از آبی که هم‌اکنون مصرف می‌شود، همین مقدار تولید غذایی را بدست آورند.
    چشم‌انداز یا دورنمای مثبت دیگری که می‌تواند افق روشنی از زیستن در وطن بیافریند، اراده و حرکت جمعی به سمت رونق کسب و کارهای سبز، چون استحصال انرژی‌های نو، تقویت زیرساخت‌های گردشگری مسئولانه در حوزه‌های تاریخی، فرهنگی، طبیعی، روستایی، عشایری، ورزشی، درمانی و علمی است. افزون بر آن، نباید از مزیت تجاری کشوری که در قلب راه ابریشم قرار گرفته و بیش از 4600 کیلومتر مرز آبی دارد، غفلت کرد.
    باشد که با چنین رویکردی که البته پیش شرط تحقق آن، اولویت دادن به آموزش شهروندان، ارتقای سواد محیط زیستی ایشان و کاهش نگاه‌های امنیتی به تشکل‌های مردم‌نهاد است، بتوان با تقویت سرمایه‌های اجتماعی، ایران عزیز را در عبور از سخت‌ترین دالان تاریخش کامیاب کرد.
    آمین.

درج نظر


برچسب‌ها: بحران آب, خشکسالی, بیداری مردمی
+ نوشته شده در  پنجشنبه ۲۸ اسفند۱۳۹۳ساعت 14:44  توسط محمد درویش 

آمار؛ مهم‌ترین لکنت برنامه‌ریزی اثربخش در ایران!

    حکایت آمار سال‌هاست که به قصه‌ای پرغصه در نظام برنامه‌ریزی کشور بدل شده است. اینکه چرا اینگونه شده و چه باید انجام داد تا وضعیت بسامان شود، موضوع مطالعه مشترکی است که به همراه یکی از همکاران فرزانه و جوانم در دفتر آموزش و مشارکت مردمی سازمان حفاظت محیط زیست - مجید دکامین - انجام داده‌ و نخستین بار بر روی شمس منتشر شده است ...

آمار



    نوشتار پیش رو، کوشیده است تا پرده از بزرگترین لکنت سد راه برنامه‌ریزی درازمدت در کشور بردارد؛ لکنتی که سبب شده حتی در معدود حوزه‌هایی که بر بنیاد داده‌هایی مستند و مطالعاتی میدانی، رخداد برنامه‌ریزی و چیدمان توسعه به وقوع پیوسته است، باز هم دستاورد کسب شده با آنچه که مورد انتظار بوده، فاصله‌ای معنی‌دار را نشان ‌دهد. حوضه آبخیز دریاچه ارومیه شاید یکی از داغ‌ترین نمونه‌ها در این مدعاست؛ حوضه‌ای که دقیقاً مطابق طرح جامع آب کشور (جاماب) که در سال‌های پایانی دهه‌ی شصت کلید خورد، طراحی و توسعه یافت و حدود 360 هزار هکتار بر وسعت اراضی کشاورزی آن افزوده شد و در نتیجه بزرگترین بحران محیط زیستی قرن را در شمال باختری وطن رقم زد و اینک 480 هزار هکتار کویر نمک به جای آن نگین فیروزه‌ای خوشرنگ تحویل داده است! اینکه چگونه می‌توان فرآیندی را تعریف کرد که در آن عملکرد دقیق دفاتر آمار و فناوری سازمان‌ها و وزارتخانه‌ها تعبیر به خودزنی نشده و بر بنیاد مصلحت‌هایی مقبول، واقعیت‌ها ذبح نگردد، دغدغه‌ی نویسندگان این یادداشت است.
کلمات کلیدی: آمار، برنامه‌ریزی، توسعه پایدار، مرکز آمار ایران.

    اهمیت موضوع
   در حال حاضر که مدیریت یکی از ارکان اساسی اداره امور کشورها است، استفاده از آمار درست و یکدست به‌منظور اتخاذ تصمیم نیز بر هر مدیری فرض است و میزان این نیاز برحسب وسعت قلمرو فعالیت هر مدیر متفاوت خواهد بود. به سخنی دیگر تغییرات چشمگیر جوامع امروزی که متأثر از پیشرفت‌های فناورانه، ارتباطی، افزایش سرانه‌ی مصرف و تعدد مشاغل در بخش‌های گوناگون است، موضوع کاربرد آمار را در مدیریت کلان کشور پیچیده‌تر کرده است. آمار در ذات خود، محصول نهایی نیست، بلکه واسطه‌ای است در راه شناخت مسائل اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی و از این رو باید به طریقی عرضه شود که بتوان آن را به کار گرفت. آنچه مسلم می‌نماید، آن است که آمار در هر دو عرصه مدیریت کلان و مدیریت خرد کشور کاربرد دارد و استفاده از تکنیک‌های آن امکان برنامه‌ریزی‌‌های صحیح و دقیق و تصمیم‌گیری‌های اصولی و درست را میسر می‌سازد. توسعه آمار و بالا رفتن اطمینان از داده‌های آماری در هر کشور تا حد زیادی وابسته به نظام آماری موجود در آن کشور و میزان کارایی واقعی‌اش است. در واقع، این نظام آماری است که آمار و اطلاعات لازم را در دسترس برنامه‌ریزان و تصمیم گیران قرار می‌دهد و بدین طریق با فراهم آوردن موجبات شناخت مسائل و مهیا ساختن زیربنای هرگونه تحقیق به تخصیص بهینه منابع کمک می‌کند و توسعه پایدار را به ارمغان می‌آورد. برای مثال سازمان متولی طبیعت ایران به‌عنوان نهاد حاکمیتی ناظر بر حسن اجرای دیگر سازمان‌ها و وزارتخانه‌های مملکت، برای انجام درست و اثربخش وظایف خویش، بیش از هر چیز به آمار صحیح و دقیق نیاز دارد و در بسیاری از موارد، فقدان و یا دوگانگی چنین آمارهایی منجر به تهیه‌ی برنامه‌هایی می‌شود که بر بستر واقعیت‌ها تدوین نیافته‌اند و یا از کیفیت نظارت‌ها و اثربخشی آن‌ها آشکارا می‌کاهد. به‌ عنوان مثال، درحالی‌که وزارت نیرو میزان آب مصرفی سالانه در بخش کشاورزی را حدود 90 درصد از کل آب قابل استحصال کشور می‌داند، وزارت جهاد کشاورزی، سخن از رقم 70 درصد به عنوان بیشینه‌ی آب مصرف‌شده در بخش کشاورزی را مطرح می‌کند که تفاوت این دو رقم، بیش از 20 میلیارد مترمکعب است! واقعیتی که امکان هر نوع برنامه‌ریزی درازمدت و پایدار را از نهاد متولی محیط‌زیست کشور برای احیای توان تاب‌آوری طبیعت ایران می‌گیرد. آیا بر این اساس می‌توان به آینده برنامه‌ریزی امیدوار بود؟ چند سال پیش ایران با واردات 5.7 میلیون تن گندم بعد از مصر در حالی به رتبة بزرگ‌ترین واردکننده گندم نزدیک شد که مردم با تکیه‌بر وعده خودکفایی وزیر جهاد کشاورزی، امیدوار به قطع واردات بودند. اما دولت وقت مجبور شد ازآنجایی‌که پیش‌تر برنامه‌ریزی نکرده بود، هر تن گندم را 40 تا 50 دلار بالاتر از قیمت بخرد و میلیارد‌ها دلار به کشور خسارت وارد سازد. در مثالی دیگر، درست درزمانی که دولت نهم 2.5 میلیون تن شکر وارد کرد، تولیدات داخلی به 6 میلیون تن رسیده بود! رخدادی که سبب اشباع بازار را فراهم‌کرد. به‌طوری‌که اکنون بعد از شش سال از آن تصمیم هنوز نتوانسته‌ایم سطح زیر کشت نیشکر را به 70 درصد سال زراعی 86-1385 برسانیم. در ماجرای سد خرسان 3، اینک در حالی صحبت از ساخت سدی جدید بر روی کارون می‌شود که بر پایه‌ی میانگین‌ درازمدت، آورد سالانه‌ی کارون در شرایط نرمال، بیشتر از 9 میلیارد مترمکعب را نمی‌تواند در اختیار سدهای کنونی قرار دهد، درحالی‌که گنجایش تنظیمی سدهای موجود، هم‌اکنون بالغ بر 14 میلیارد مترمکعب است. معنی این واقعیت آماری، ظاهراً باید این باشد که مخزن سد دو هزار میلیارد تومانی خرسان 3، حتی اگر ساخته شود، هرگز پر از آب نخواهد شد و بنابراین نباید به بهانه ساخت این سد، 2400 هکتار از رویشگاه جنگلی زاگرس را از دست بدهیم و هزار خانوار را از معیشت خود بازداشته و وادار به مهاجرت کنیم و از همه بدتر اینکه، طولانی‌ترین آبشار ایران –آتشگاه – را هم از کاربری بیندازیم. این در حالی است که هم‌اکنون دبی کارون در مقطع پل اهواز حدود 60 مترمکعب بر ثانیه است، درحالی‌که هرگز نباید این دبی از 220 مترمکعب در ثانیه کمتر شود. در مورد مهم‌ترین دلایل آلودگی هوا در تهران هم، آمارهای متفاوتی از 90 درصد تا 60 درصد برای خودروها، به‌عنوان مهم‌ترین عامل تشدید آلودگی قیدشده که خود بر دشواری شیوه‌ی مهار این بحران در تهران و دیگر کلان‌شهرها افزوده است. به همین ترتیب، خسارت‌های ناشی از آلودگی هوا، میزان مرگ و میر و بیماری‌های ناشی از آن‌هم با طیف گسترده‌ای از اطلاعات بعضاً متناقض در جامعه روبروست. ماجرایی که درباره اثر تغییر اقلیم بر کاهش ریزش‌های آسمانی و افزایش دما هم خود را نشان داده و متأسفانه، مراجع تصمیم‌گیرنده دراین‌باره عاجز از ارائة آماری یکسان و متقن هستند. حتی در مورد محدوده‌های دقیق بوم‌سازگان‌ (اکوسیستم) های کشور نظیر جنگل، مرتع و بیابان هم، آمارهای متفاوتی ارائه می‌شود که بعضاً تا 40 درصد با یکدیگر تفاوت دارند! به عنوان مثال، برای پهنه‌های کویری و بیابانی کشور از 30 تا 60 میلیون هکتار مساحت‌های گوناگون ارائه شده است! قصه‌ی پرغصه‌ای که همچنان می‌توان به ابعاد آن در حوزه‌های گوناگون اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی، محیط زیستی و سیاسی افزود.
بنابراین، به نظر می‌رسد یکی از مهم‌ترین لکنت‌های سد برنامه‌ریزی خردمندانه و کارا در کشور، همانا عدم دسترسی به آماری دقیق، قابل‌اعتماد و جامع است. این معضل، از دیرباز و از شروع برنامه‌ریزی در ایران به عنوان یک عامل بازدارنده وجود داشته است و هنوز از آن به عنوان یکی از مهم‌ترین مشکلات برنامه‌ریزی در کشور یاد می‌شود. یکی از دلایل کمبود در این زمینه، ساختار نارسای نظام آماری کشور است که موجب شده تا کمتر آمار و ارقام دقیق، بی‌طرف و به هنگام در اختیار برنامه ریزان و محققین قرار گیرد و آمار و ارقام موجود در کشور نیز به‌هیچ‌وجه پاسخگوی نیاز مسئولان و برنامه ریزان نباشد. از سوی دیگر شوربختانه، برنامه‌ریزی‌های انجام‌شده بر اساس اطلاعات دوگانه در کشور کم نبوده است. درنتیجه این برنامه‌ها نیز در اجرا با مشکل مواجه خواهند شد. این در حالی است که آمارها، یگانه وسیله‌ای هستند که از طریق آن‌یک مدیر و یا یک شهروند عادی توان ارزیابی وضعیت کشور و میزان موفقیت دولت در عمل به وعده‌هایش را می‌یابد.

    آسیب‌شناسی
به‌طورکلی، اغلب سیاستمداران نه‌تنها در ایران، بلکه در تمام دنیا، برای آمار صحیح احترام قابل‌اند. اکثر آنان می‌دانند که خلاف این مطلب، واقع‌بینانه و سودمند نیست. بااین‌وجود، در بسیاری از موارد ممکن است سیاستمداران به دلیل پاره‌ای مصلحت‌ها و بیم از کاهش محبوبیت گروه فکری یا سیاسی خویش در این جریان خلل وارد کنند. گرچه استفاده از آمار برای درک صحیح پیشرفت اقتصادی- اجتماعی جامعه الزامی است و شاخص موفقیت دولت محسوب می‌شود، اما غالباً درک آن برای عموم مردم مشکل و خسته‌کننده است و گاه مردم سوار بر موج آمارهای غلط و یا دوگانه، مجاب به پذیرش تصمیم‌های نادرست از جانب مدیران می‌شوند. ما باید بدانیم: آماری که کسی به آن معتقد نباشد مورداستفاده هیچ‌کس نیست. در اکثر کشورهای پیشرفته دنیا، عقیده راسخی وجود دارد که اعتماد مردم به آمارهای رسمی، برای نظام سیاسی الزامی است. یک آمار غلط و یا تفسیر آمار به نفع خود و یا به شیوه‌ای غیرواقع ممکن است در کوتاه‌مدت دستاوردهایی برای مدیران در حوزه‌های مختلف داشته باشد، اما در بلندمدت صدمات جبران‌ناپذیری بر پیکره‌ی کشور وارد خواهد ساخت.
درجه تفکیک تفسیر سیاسی در مورد آمارهای رسمی از ارائه آن آمارها، تا حد زیادی برای اعتبار مرکز آمار به‌عنوان مرجع ارایه‌کنندة آمارهای صحیح و بی‌طرف مفید است. بهترین الگو این است که همة افراد خواه یک شهروند عادی، خواه یک وزیر، داده‌ها را به‌طور همزمان دریافت کنند. البته حفظ فاصله‌ای مناسب بین جریانات سیاسی و آمارهای حساس، اغلب مشکل است و در ضمن شرایط و قوانین کشور در بخش‌های مختلف نیز، متفاوت است. پذیرش این موضوع برای برخی از سیاستمداران و مدیران داخلی دشوار می‌نماید که آمار رسمی صرفاً کالایی برای مقبول جلوه دادن پست مدیریتی یا حوزه فعالیت آن‌ها نیست. مسئله این است که همیشه کسی وجود دارد که از نتایج آمارها راضی نیست: دولت، سازمان‌ها یا مردم. اما مرکز آمار ایران و یا هر نهاد دیگری که متولی ارائه آمار دقیق، صحیح، یکدست، قابل استناد و دارای مقبولیت عام است، همیشه باید واقعیت را بگوید و باید در برابر فشارهای سیاسی- از سوی هر جناحی- مقاومت کند و صلاح آینده را به منفعت اندک امروز نفروشد. به‌رغم پذیرش و درک گسترده در خصوص نیاز به آمار مستقل که اعتماد عمومی را جلب کرده و به تصمیم‌سازی کمک کند، بسیاری از سیاستمداران، حتی خبره‌ترین آن‌ها، هنوز به این موضوع به‌عنوان مسئله‌ای اساسی برای دولت کارآمد اذعان ندارند و یا نمی‌خواهند اذعان کنند. چراکه منافع خود را درگرو ارائه آمار به شیوه دلخواه خود می‌پندارند.
یکی از دلایل توصیه پذیر شدن آمارها و یا به‌عبارت‌دیگر، شخصی‌سازی آمارها، دولتی بودن نهادهای متولی ارائه آمار است. ازآنجایی‌که اکثر اداره‌های آمار ملی وابسته به سرمایه دولت هستند و کارکنانشان را کارمندان دولت تشکیل می‌دهند، مقاومت در برابر فشارها سخت است. ازجمله دیگر مشکلات عمده مرکز آمار ایران که می‌توان به آن‌ها اشاره کرد، ساختار تشکیلاتی آن برای اجرای آمارگیری است. متأسفانه، شکل فعلی جز آشفتگی، لوث مسئولیت و ناهماهنگی و ناتوانی در اعمال مدیریت ثمره‌ای نداشته و از اهداف اساسی قانون‌گذار کاملاً به دورافتاده است. تنها راه‌حل ممکن می‌تواند رویکردی ملایم، تدریجی و مجاب‌کننده، با استفاده از استناد به برخی سوابق و حرکت به سمت نهادی مستقل، کارآمد و دارای جایگاه قانونی قوی باشد. مسلماً راه‌حل مطلوب، داشتن قانون در مورد استقلال آماری است. در حال حاضر، مرکز آمار ایران به شکل سازمانی مستقل و دارای قانون خاص خود وجود دارد، ولی بازوهای اجرایی آن با دستگاه دیگری ادغام‌شده که برای خود مستقل عمل می‌کند، و این موضوع از وحدت و هماهنگی در برنامه‌ریزی و طراحی آمار و برنامه‌های آماری به طریقی که نیازهای برنامه‌ریزی کشور را در برگیرد، بسیار به دور است. هم‌اکنون، آمارنامه‌ی سالانه با توجه به سطح فناوری موجود، با تأخیر زیاد انتشار می‌یابد و مصرف تاریخی پیدا می‌کند، همکاری بین دانشگاه‌ها و نظام آماری وضع مطلوبی ندارد، کمبود کارشناس آمار موضوعی و آمارشناس هنوز وجود دارد و فارغ‌التحصیلان دانشگاه‌ها محصول مناسب نظام آماری نیستند. به این مشکلات، باید فقدان درک مشترک بین استفاده‌کنندگان و تولیدکنندگان آمار، کمبود آمار و ناتوانی دستگاه‌های آماری در برطرف کردن نیازهای جامعه ضمن وجود چندباره کاری در جمع‌آوری و انتشار آمار را اضافه کرد. در حال حاضر، یکسان نبودن تعاریف، مفاهیم و طبقه‌بندی‌های آماری، سردرگمی استفاده‌کنندگان و وجود کمبودهای اساسی در زمینه بسیاری از آمارها، واقعیت‌هایی انکارناپذیرند. علاوه بر تمامی آنچه که گفته شد، اکنون اصولاً وجود آمار مستقل و بی‌طرف موردتردید بوده و آنچه موجود است نیز به دلایل موهوم در اختیار عامه مردم قرار نمی‌گیرد. به‌عنوان‌مثال، هر آماری ممکن است با مهر محرمانه ممهور شود و جنبه تجاری و خریدوفروش پیدا کند، درحالی‌که به‌قاعده عرف و قانون دلیل مشخصی برای محرمانه شمرده شدن اطلاعات آماری باید وجود داشته باشد و ضوابط محرمانه شمرده شدن از پیش اعلام گردد و جنبه قانونی داشته باشد.
امروزه در کشور، کمبود شدید آمارهای محلی و منطقه‌ای که موردنیاز شدید است، نبود تداوم جمع‌آوری و انتشار آمار، ناکافی بودن آمار و ارقام منتشرشده و ارائه اطلاعات مربوط به موضوعات تخصصی گوناگون و قابل‌مقایسه نبودن آن‌ها، وجود ابهام در کیفیت و حدود اعتماد در آمارهای ارائه‌شده، مراجعات مکرر و غیرضروری به منابع اطلاعاتی از طرف سازمان‌های مختلف، موظف نبودن دستگاه‌های آماری به انتشار آمارها در زمان و حتی ساعتی خاص و عواملی ازاین‌دست ادامه دارد و این در حالی است که در آماده‌سازی طرح‌های آماری نیز ضوابط علمی آن‌گونه که بایدوشاید رعایت نمی‌شود و کارشناسان آمار و اقتصاد از این ضوابط بی‌اطلاع‌اند.
آمارهای ثبتی متأسفانه بیش از آمارگیری‌ها در معرض نفوذپذیری هستند و در تهیه آن‌ها بی‌هدفی و بی‌نظمی رایج است. در ثبت و نگهداری این آمارها ضوابط و معیارهای علمی کمتری وجود دارد و کنترل کیفی و کمی بر آن‌ها اعمال نمی‌شود. شیوه ارائه آن‌ها نیز به نحوی ابتدایی و بدون ارتباط با یکدیگر است که به دلیل نافعیت، کارکرد خود را از دست می‌دهند. همچنین، نیروی انسانی درگیر در تهیه این آمارها، در سازمان‌های مختلف، اغلب فاقد حتی ابتدایی‌ترین آموزش‌ها بوده و از اهمیت و اثرگذاری کاری که انجام می‌دهند، غافل‌اند. نکته دیگر در خصوص آمارهای ارائه‌شده این است که به‌رغم رسوخ انواع و اقسام رایانه‌ها در دستگاه‌های دولتی، از این ابزار کمتر برای سرعت بخشی به استخراج، طبقه‌بندی و انتشار آمارها استفاده می‌شود و همان‌طور که اشاره شد، تأخیر زمانی در انتشار آمارها به‌وضوح مشهود است.

    فرجام
سازمان‌ها و شرکت‌هایی که تصمیمات مدیریت در آن‌ها مبتنی بر اطلاعات و آمار درست و به هنگام است، از یک مزیت نسبی نسبت به رقبای خویش برخوردارند. اما زمانی که منافع برخی سازمان‌ها به میان می‌آید به یک سری ناسازه‌ها (تناقض‌ها) برخورد می‌کنیم که تصمیم‌گیری در سطح کلان و آینده‌نگر را تحت تأثیر خود قرار می‌دهد. باید بدانیم: برنامه‌ای که بر مبنای یک آمار غلط تدوین شود، حتی اگر با 100 درصد موفقیت به مرحله اجرا درآید، درواقع چیزی نیست جز یک اشتباه که با صد درصد موفقیت به ثبت رسانده‌ایم! اگر عناصر تشکیل‌دهنده‌ی یک نظام از صحت و درستی برخوردار نباشند، نتایج و پیامدهای حاصل نیز دارای درستی و صحت کافی نخواهد بود. برای رهایی از تناقض در آمارهای ارائه‌شده از طرف سازمان‌های مختلف در رابطه با یک موضوع یکسان، باید دیدگاه‌های مراکز مختلف را نسبت به یکدیگر نزدیک کنیم تا از منظر و منافع مشترکی به آمار و اطلاعات بنگرند. ازآنجایی‌که میزان توسعه کشورها، با حجم و گستردگی نظام‌های تولید و انتقال آمار و اطلاعات ارتباط تنگاتنگ دارد، جمع‌آوری مستمر اطلاعات به‌منظور غنی‌سازی سازمان متبوع از طرح‌های آماری، یکی از روش‌های حل مشکلات آماری و رفع تناقض‌ها به شمار می‌رود. اگر یک نظام آماری مستقل و کارآمد داشته باشیم، بسیاری از تناقض‌ها پدید نمی‌آیند. بنابراین نبودن یا دست‌کم کارا نبودن یک نظام آماری مستقل و پویا، علت اصلی تناقض است. اتخاذ تصمیمات عقلایی متضمن منافع سازمانی مبتنی بر اطلاعات اطمینان‌بخش است. آمار و اطلاعات صحیح و به‌موقع می‌تواند مخاطرات ریسک را کاهش دهد و زمینه‌ساز تصمیم‌گیری‌های دقیق مدیریت شود. درحالی‌که در نظام‌های آماری موجود در کشور هدف فقط جمع‌آوری اطلاعات است، می‌بایست سازوکاری اندیشه شود که چگونگی گردش اطلاعات در مجموعه‌های کاری را نیز مشخص سازد. یکی از راه‌حل‌های این مشکلات، ارائه آموزش‌های لازم به کسانی که در این نظام تولید آمار می‌کنند. پژوهش‌های آماری انجام شود تا روش‌ها بهبود یابند، کارایی ایجاد شود، هزینه‌های تولید و به‌روزرسانی آمار کاسته شود، کیفیت و کمیت آمارها افزایش یابد و مهم‌تر از اینکه آمارها مطمئن شوند و این مستلزم داشتن آموزش‌های مستمر برای کارکنان نظام آماری کشور است. بنابراین وجود واحد آموزش‌دهنده و پرورش‌دهنده متخصص آمار در بخش‌های مختلف کشور که به این مهم بپردازد، بسیار ضروری است و در این راه به یک پژوهشکده نمی‌توان اکتفا کرد.
راهکار دیگر اینکه، برای دستیابی به آمارهای به هنگام، می‌بایست از قبل زیرسامانه‌‌های اطلاعاتی مناسب در بنگاه‌های مختلف، طراحی‌شده و استقرار یابند که ضمن پردازش‌های جاری، فراهم‌کننده اطلاعات موردنیاز رده‌های بالاتر سازمانی و یا آمارها و گزارش‌های قابل‌ارائه به محیط بیرونی باشند. علاوه بر این کارآموزشی و فرهنگی توسط سازمان‌ها و مراجعی که متولی و مسئول نظام آماری و انفورماتیک کشور، ازجمله مرکز آمار ایران، سازمان برنامه‌وبودجه، بانک مرکزی و غیره در دستور کار قرار گیرد تا اهمیت، جایگاه و نقش آمار و اطلاعات در توسعه پایدار کشور و مفاهیم مربوط به اذهان مدیریتی جامعه منتقل شود. دست‌آخر آنکه بازنگری در نظام‌های انفورماتیک کشور به شکلی جامع و دقیق توسط نهادهای فوق برای پردازش داده‌های آماری و تهیه و ارائه فراورده‌های اطلاعاتی به جامعه ضروری به نظر می‌رسد.

درج نظر


برچسب‌ها: آمار, برنامه ریزی, مجید دکامین, مرکز آمار ایران
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۲۷ اسفند۱۳۹۳ساعت 15:44  توسط محمد درویش 

پنج ابتکار ارزشمند یک زوج عاشق در دیار کریمان!

   در شانزدهمین روز از بهمن 93، رفته بودم به کرمان؛ تا برای گروهی از آموزگاران عزیز دیار کریمان از آموزه‌هایی سخن بگویم که مرا و همکارانم را در دفتر آموزش و مشارکت مردمی سازمان حفاظت محیط زیست واداشته تا برای تحقق مدارس جامع محیط زیستی (جم) هم‌قسم شویم ...


برچسب‌ها: فرزانه و عارف نجفی‌پور, عروسی سبز, دیار کریمان, مدارس جم
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه ۲۲ اسفند۱۳۹۳ساعت 21:29  توسط محمد درویش 

یک حاشیه‌ی فراموش‌نشدنی از ملاقات دیروز با مقام رهبری!

    سرانجام آن رخدادی که همه‌ی دوستداران محیط زیست ایران منتظرش بودند، به وقوع پیوست و برای نخستین بار در طول حیات جمهوری اسلامی ایران، عالی‌ترین مقام حکومت، گروهی را به حضور پذیرفتند که فقط یک ویژگی مشترک داشتند: جملگی اهل طبیعت و محیط زیست بودند؛ ملاقاتی که نخستین جرقه‌ی شکل‌گیری آن، شاید به تابستان سال 1392 در خانه محیط زیست میدان انقلاب تهران برسد!

یک ملاقات تاریخی

    البته حق دارید بپرسید که چرا آنقدر دیر؟! چگونه است که رهبری نظام ایران، در طول 36 سال گذشته، تقریباً صاحبان همه‌ی صنایع، گروه‌های مردمی، بسیج، ارتش، سپاه، اقوام و اقشاری از استان‌های مختلف به تفکیک، دانشجویان، دانش‌آموزان، اساتید دانشگاه، سفرا، دیپلمات‌ها، کارگران، اصناف، هلال احمر، استانداران، نمایندگان ادوار مجلس، خبرگان، عشایر، معلمان، هنرمندان، سینماگران، خطاطان، شعرا، ورزشکاران، فوتبالیست‌ها، وزنه‌برداران، اعضای بزرگداشت روز مهندس، مردم هشترود، مسئولین جهاد دانشگاهی، پرسنل سازمان‌ها و وزارتخانه‌های مختلف و ده‌ها‌ و صدها گروه اختصاصی دیگر را به حضور پذیرفتند؛ اما تا 17 اسفند 1393 نوبت به محیط‌زیستی‌ها نرسید! چرا؟
    و البته پاسخ نگارنده به این پرسش تأمل‌برانگیز و منطقی، همان پاسخ سهراب سپهاری عزیز است!
اینکه
پشت سر باد نمی‌آید
پشت سر پنجره سبز صنوبر بسته است
پشت سر روی همه فرفره‌ها خاک نشسته است ...
زندگی، آب تنی کردن در حوضچه‌ی اکنون است! نیست؟
    خلاصه اینکه دوستان من! مهم نیست که چرا تاکنون ما را آنگونه که باید ندیده بودند، مهم این است که سرانجام ما را دیدند و از قضا با پروژکتورهای پرتابل هم دیدند؛ آنقدر که نور خیره‌کننده‌اش از همان دیروز چشم برخی از طبیعت‌ستیزان قدرت‌سالار را کور کرده و خبر می‌رسد که حتی برخی از جلسه‌های مرتبط با اجرای چندین طرح ضد محیط زیستی و کارگروه‌های وابسته به آنها در چند استان بدون اعلام قبلی لغو شد تا لابد بتوانند از شوک این سخنان تاریخی به درآمده و دوباره لشکر درخت‌افکنان خود را سازماندهی مجدد کنند!

یک ملاقات تاریخی

   بگذریم ... زیرا گفتنی‌ها را امروز در روزنامه ایران نوشته‌ام.
    بیشتر می‌خواهم از یک خاطره، از یک حاشیه‌ی جذاب که برای نگارنده پیش آمد، سخن بگویم!
اینکه وقتی هشت صبح دیروز با اتوبوس از مقابل پارک پردیسان به سمت حسینیه امام خمینی (ره) راه افتادیم، برخی از مدیران محترم و مقامات سازمان حفاظت محیط زیست، نصایحی برادرانه به من کردند که خلاصه‌اش این بود که شما دیگر یک فعال محیط زیستی و یک ان جی اویی نیستی! حالا شما یک مقام دولتی و یک مدیرکل هستی و نباید به گونه‌ای سخن بگویی که هزینه‌هایش را در مجلس یا استانداری‌ها، مجبور باشد سازمان یا برخی از ادارات کل ما بپردازد!
    هرچند البته به آن دوستان متذکر شدم که اگر معصومه ابتکار در آبان 1392 درویش را دعوت به همکاری کرد، به دلیل آگاهی و اشرافش به همین ویژگی او بود و اگر مرا با چنین ویژگی‌ای نخواهند، مسلماً در رفتن درنگ نخواهم کرد. اما پس از شنیدن سخنان رهبری نظام، پس از شنیدن حرف‌هایی از آیت‌الله خامنه‌ای که تاکنون محمّد درویش هم با این صراحت مطرح نکرده بود؛ و پس از شنیدن انتقادهای تند ایشان به آنهایی که جنگل‌های شمال کشور را به بهانه‌ی تأسیس یک حوزه‌ی علمیه پاک می‌تراشند، یا آن گروه از کوه‌خوارانی که مشغول تغییر کاربری اراضی در رویشگاه‌های زیبا و کوهستانی شمال شرق تهران یا مشهد هستند؛ دریافتند که شکستنی‌ها شکسته! دیگر احتیاط لازم نیست! هست؟ به ویژه که مقام معظم رهبری آشکارا گفتند که هر بار به کوهستان‌های تهران می‌روند، دلشان می‌لرزد و با نام آوردن از برخی نیروهای مسلح و وزارت اطلاعات، آشکارا از مردم خواستند تا اجازه ندهند به هیچ بهانه‌ای این مظاهر زیبای طبیعت تبدیل به برج‌های آنچنانی شده و تخریب گردد.

محیط زیست یک مسأله ملی

    از امروز من اگر جای 31 مدیرکل محیط زیست و منابع طبیعی در 31 استان کشور بودم، دستور می‌دادم تا هر چه زودتر، بنرهایی از سخنان دیروز معظم‌اله تهیه و بر در و دیوار ادارات متبوع نقش بندد و نیز کلیپ‌هایی حاوی سخنان ایشان تهیه کرده و برای طبیعت‌ستیزان غافل در ادارات وابسته به وزارت نیرو، مسکن و راه‌سازی، وزارت صنایع و معادن، استانداری‌ها، وزارت نفت، وزارت دفاع و ... می‌فرستادم و بر روی این بسته‌های اهدایی به رنگ قرمز می‌نوشتم: تقدیم با عشق!

یک خواهش از معصومه ابتکار

     می‌ماند یک خواهش!
    به نظرم جا دارد تا چهره‌ی دوست‌داشتنی محیط زیست ایران، مادر مهربان همه‌ی زیستمندان ایرانی، معصومه ابتکار عزیز هم در پاسخ به همراهی همه‌ی دوستداران محیط زیست کشور و انتشار بیانیه‌های صریح در دفاع از تمامیت سازمان حفاظت محیط زیست در مقابل طرحی که 130 نماینده محترم مجلس شورای اسلامی با قید دوفوریت آن را ارایه کرده و خواستار تنزل جایگاه اداری سازمان حفاظت محیط زیست از معاون رییس جمهور به معاون وزیر شدند، پژواکی شایسته نشان داده و در آستانه‌ی نوروز 1394، با لغو همیشگی تفاهم‌نامه‌ی آشوراده، همه را خوشحال کرده و عیدی مقام معظم رهبری به دوستداران طبیعت ایران را کامل کنند.
    آمین ...

درج نظر


برچسب‌ها: مقام رهبری, معصومه ابتکار, آشوراده, کوه خواری, دیدار تاریخی
+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۸ اسفند۱۳۹۳ساعت 10:3  توسط محمد درویش 

اگر زاگرس در ایران نبود!

    یادداشت پیش رو، متن کامل سخنرانی‌ام در دومین کنفرانس ملی مخاطرات زاگرس است که در روز 14 اسفند ماه 1393 در تالار شهدای محیط زیست - پارک پردیسان تهران - برگزار شد.

با فتحی بیرانوند

تو مهربان باش، بگذار بگویند:
ساده است؛
فراموشکار است؛
زود می‌بخشد.
سالهاست دیگر کسی در این سرزمین، ساده نیست...
اما تو تغییر نکن!
تو خودت باش و نشان بده
آدمیت هنوز نفس می‌کشد ...
                                          حسن ریوندی

    هر هکتار جنگل پهن‌برگ می‌تواند سالانه تا 2 هزار متر مکعب آب را در خاک نفوذ داده و از هدررفتش ممانعت کند. در حقیقت سرعت نفوذ آب در خاک جنگلی، دست کم 40 برابر خاک غیرجنگلی است. بنابراین، حراست از رویشگاه‌های جنگلی به طور همزمان دو کارکرد مثبت دارد: نخست آنکه سدهای طبیعی زیرزمینی را پر می‌کند که همان اندوخته‌های آبی راهبردی کشور به شمار می‌روند و مهم‌تر آنکه با کاهش ضریب هرزآب، از جابجایی خاک و هدررفت ارزشمندترین ماده‌ی حیاتی زمین ممانعت به عمل آورده و آن را از گزند سیل‌ها می‌رهانند. این در حالی است که در این محاسبه، از میزان اندک نرخ تبخیر در رویشگاه‌های جنگلی به نسبت اراضی برهنه صرفنظر شده است. به عبارت ساده‌تر، حفظ رویشگاه شش میلیون هکتاری زاگرس، به معنی تأمین آب برای نیاز شرب مردمان کلان شهری است که 12 برابر تهران امروز جمعیت دارد. کوتاه‌تر آنکه اگر زاگرس هیچ کارکرد دیگری هم نداشت - که دارد – به تنهایی می‌تواند کابوس تشنگی را از 160 میلیون ایرانی امروز و فرداهای وطن بزداید!

    آیا قدر این گوهر را می‌دانیم؟
تقریباً سرچشمه‌ی اغلب رودهای بزرگ، مشهور و خاطره‌انگیز ایرانی؛ از اروند و کارون و کرخه و دز و مارون و زهره و جراحی و بهمن‌شیر گرفته تا سفیدرود و زاینده‌رود و گاماسیاب و سیروان و زرینه‌رود و سیمینه‌رود، مدیون زاگرس هستند؛ زاگرسی که اگر حالش خوب باشد، می‌توان ادعا کرد که کبک ایرانیان خروس می‌خواند! همان کبکی که اینک با لکنت‌های فراوان گاه به زاغی می‌ماند و بس.
    اینکه هنوز بیش از 60 درصد عشایر و 10 درصد روستانشینان زاگرسی، به اندوخته‌های چوبی زاگرس، چون هیزم زیر دیگ یا ذغال منقل نگاه می‌کنند، نشانه‌ی نگران‌کننده‌ای است که آشکارا فاش می‌سازد: مدیریت حاکم بر زاگرس درنیافته که دارد چراغ سبز به معامله‌ای زیانبار نشان می‌دهد که مشغول معاوضه‌ی طلا با مس است! فشار بی‌امان بر زاگرس، سبب شده تا بر بنیاد یافته‌های سازمان متولّی جنگل‌های کشور، ارتفاع متوسط توده‌های جنگلی زاگرس از 12 متر به 8 متر کاهش یافته و همزمان، چتر تاج پوشش 75 درصد از درختان زاگرس به کمتر از 25 درصد برسد. این در حالی است که هنوز اشاره‌ای به خشکیدگی میلیون‌‌ها درخت بلوط و بنه در طول یک دهه‌ی اخیر ناشی از تشدید رخداد ریزگردها، کشاورزی در زیراشکوب و چرای بی‌رویه نکرده‌ایم.
کوتاه سخن آنکه چاره‌ای نداریم جز آنکه کیفیت زندگی باختر‌نشینان را به شادابی دوباره‌ی جنگل‌های زاگرس پیوند زده و به کمک دانشی میان‌رشته‌ای، بکوشیم تا با کاهش وابستگی معیشتی به سرزمین، معرفی و حمایت واقعی از رونق کسب و کارهای سبز و استحصال انرژی‌های نو، مجال خودنمایی یابند؛ آرمانی که تحقق نخواهد یافت، مگر آنکه در تقویت سرمایه‌های اجتماعی زاگرس بیش از هر زمان دیگر هم قسم شده، نگاه‌های امنیتی و گرایه‌های فرامتنی و دست و پاگیر دیوانسالارانه را از دست و پای تشکل‌های مردم‌نهاد برداشته و به جای غلبه‌ی تفکر مدیریت سازه‌ای در ساماندهی به اندوخته‌های آبی زاگرس، در اندیشه‌ی مدیریت مصرف باشیم؛ آموزه‌ای که نخستین نشانزد پیروی از آن، شاید احترام به جوامع محلی دوست‌دار چشم‌اندازها و کهن‌سازه‌های منحصربه فرد زاگرس چون کانی بل و آبشار آتشگاه باشد، ارزش‌های یگانه و مورد احترامی که آب‌سالاران بتن‌محور همچنان می‌کوشند تا آنها را قربانی سازه‌های پهن‌پیکر و سیمان‌اندودی چون سد خرسان سه و داریان کنند و کماکان خود را به فراموشی می‌زنند که برای حفظ پایداری دوباره‌ی گتوند و کارون 4 و کاهش خسارت‌های ناشی از احداث آنها، چه خون دل‌ها و بیم‌هایی که بر مدیریت منطقه و کشور و نیز مردم محلی وارد نساخته‌اند.
    باشد که در زاگرس با مردم و برای مردم تصمیم بگیریم و نشان دهیم که همانگونه که در گندمان، کانی‌برازان، گل سفید، کبیرکوه، کلال پاوه و اشترانکوه پیروز بودیم و اجازه ندادیم تا توان تاب‌آوری طبیعت از تاب بیافتد، تاب و توان بایسته را دوباره به تمامیت زاگرس برگردانیم.

سحر آن است که بیدار شود اقیانوس
سحر آن است که خورشید بگوید، نه خروس

درج نظر


برچسب‌ها: زاگرس, مخاطرات, جنگل زدایی, منابع آب, کارون
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۷ اسفند۱۳۹۳ساعت 5:54  توسط محمد درویش 

راه برون رفت از بحران گرد و غبار در خوزستان

    یادداشت پیش رو، حاصل یک کار مشترک تحلیلی/مطالعاتی است که با دوست خوبم، حمیدرضا عباسی انجام داده‌ام. این یادداشت که در شمار مقاله‌های "خلاصه سیاستی" در شبکه مطالعات سیاست‌گذاری عمومی (شمس) منتشر شده است؛ می‌تواند از نظرگاهی دیگر برای مهار بحران فزاینده‌ی طغیان ریزگردها و گرد و غبار در دیار زرخیز خوزستان رخ بنمایاند ...

 

یادداشت شمس

    اهمیت موضوع:

    نتایج یک پژوهش در بخش بیابان مؤسسه تحقیقات جنگل‌ها و مراتع کشور نشان داده است که حدود 60 درصد از انباشت‌های بادی ایران در نزدیکی کویرهای پست و شور (دریاچه‌های خشک شور، هامون‌ها، هورها، چالاب‌های کویری) قرار گرفته‌ و با اندک اختلافاتی، از آنها منشاء گرفته‌اند. در واقع می‌توان گفت: چالش ریزگردها در کانون‌های داخلی کشور مرتبط با بحران کمبود اندوخته‌های آبی است؛ بحرانی که با خوشبینی، تنها می‌توان سهم اندکی از آن را متوجه کاهش ریزش‌های آسمانی یا افزایش دما دانست. پژوهش‌های دیرین‌شناسانه‌ پژوهشگران سازمان زمین‌شناسی کشور نیز نشان داده است که اغلب محیط‌های آبی ایران، هرگز در طول دست‌کم 12 هزار سال گذشته با چنین بحران و خشکسالی شدیدی که امروز نفس‌هاشان را به شماره انداخته، روبرو نبوده‌اند. به راستی که کمتر چالاب و کویر شور خشکیده‌ای را بتوان یافت که در کنار خود آثار و علایم توفان‌های گردوغباری و انباشت‌های بادی را نداشته باشد. نگرانی بارش ریزگردهای شور از سطح خشک‌شده‌ی دریاچه ارومیه نیز بواسطه‌ی همین موضوع در ذهن‌ها شکل گرفته است. مثال‌هایی از این دست را در سطح کشور بسیار می‌توان زد. هامون‌های سیستان بزرگترین تولید کننده‌ی ریزگرد در غرب آسیاست. دو ریگ بزرگ کشور یعنی ریگ جن و ریگ بلند از کویرهای شور دشت کویر در هنگام خشکی تغذیه می‌کنند. ریگ بزرگ جازموریان از هامون جازموریان منشاء می‌گیرد و هامون بزرگ مرزی خوزستان یا همان هورالعطیم هم بلای جان خوزستان شده است.
تصاویر ماهواره‌ای مربوط به نیمه دوم بهمن‌ماه 1393 حاکی از آن است که بخش بزرگی از گرد و غبارهای اخیر خوزستان از کانونهای داخلی و هورهای منطقه بخصوص هورالعظیم منشأ گرفته است. غلظت سنگین گرد و غبار در اهواز، رقمی بیش از یک صدم گرم در مترمکعب، که یک رکورد تاریخی را به ثبت رساند، نیز حاکی از نزدیکی منشاء توفان گرد و غباری اخیر است. افزون بر تمامی اینها، پایین بودن ارتفاع جبهه گرد و غبار و مستندات گزارش‌های هواشناسی نیز مؤید این امر است. باید توجه داشت که کانون‌ها و منشاء‌های نزدیک و داخلی، می‌توانند به مراتب توفان‌های گرد و غباری غلیظ تر و خطرناک‌تری را بوجود آورند. این امر ضرورت و اولویت تثبیت کانون‌های مذکور را بیشتر اثبات می‌کند.
    هرگاه سرعت باد از آستانه فرسایش خاک بالاتر رود، ذرات ریز خاک در هوا منتشر می‌شوند و کانون تولید ریزگرد شکل می‌گیرد. هرچند این تنها یکی از روش‌های تولید توفان‌های گرد و غباری است که می‌تواند در هر جایی اتفاق افتد، ولی تجربه نشان داده که بسترهای رسوبی شور دریاچه‌ها و رودخانه‌های خشک نقش به سزایی در تولید ریزگردها دارند. دست‌کم در مورد خوزستان سه کانون بزرگ گرد و غباری با ویژگی‌های متفاوت وجود دارد که اینها سوای منشاءهای خارجی در کشور عراق و اردن، سوریه و عربستان است. مشاهدات حاکی است که کانون‌های مذکور به سبب شرایط خشکی حاکم بر دشت خوزستان در چندساله اخیر فعال‌تر هم شده‌اند.
    نخستین کانون در حدفاصل بین حمیدیه - ماهشهر و اهواز قرار گرفته است که توفان گرد و غباری21 بهمن از روی آن شکل گرفت. این کانون از نوع صفحه‌ای، نسبتا گسترده و وسیع است و شامل بستر دشت‌های رسوبی رودخانه‌های جراحی، مارون و کارون هستند که دارای شوری متغیر بوده که اخیرا فعال شده است. خشک شدن رودخانه‌های مارون، جراحی و کارون در پایاب، موجبات این تشدید را فراهم کرده است. این وضعیت، سبب شده که فرآیند تثبیت آن هم بسیار دشوار باشد. علاوه برآن، کانون‌های کوچک‌تری در حدفاصل بین آبادان و ماهشهر نیز در این توفان مشارکت کردند که تمامی آنها بواسطه باد جنوبی، هوای اهواز و شمال استان را غبارآلود کردند.

    متاسفانه هنوز خوزستانی‌ها از توفان 21 بهمن رهایی نیافته بودند که در 23 بهمن ماه کانون دیگر موجود در منطقه (کانون دوم) یعنی تالاب هورالعظیم به دلیل فعال شدن باد غربی به جنب و جوش درآمد و ریزگردهای حاصل از آن بر روی خوزستان منتقل شد. این روزها تالاب خشک شده هورالعظیم یک کانون بالقوه ریزگرد و خطرناک برای منطقه بشمار می‌آید. این کانون به دلیل نابخردی و مدیریت غلط برنامه‌ریزان آب در سه کشور ترکیه، عراق و ایران فعال شده است. یعنی همان دردی که دهه‌هاست سیستانی‌ها بواسطه خشک شدن هامون‌ها در حال تحمل کردن آن هستند. هر چند بیشتر سطح این کانون در عراق قرار دارد، ولی امکان شناسایی و هدایت آب به مناطق مذکور به دلیل دردست داشتن آب کرخه امکان‌پذیر است تا دست‌کم سطح آن در دوره بادناکی مرطوب نگه داشته شود. گرچه بانک بذر این تالاب‌ها بقدری است که با اندک آبی پوشش‌دار شوند. رفتار آب در هامون‌های سیستان نشان داده است که با مرطوب شدن، پوششی بوجود می‌آید که با اعمال اندک تمهیدات حفاظتی و توان‌افزایی جوامع محلی، نرخ فرسایش بادی منطقه بسیار کاهش می‌یابد.
    سومین کانون گرد و غباری، یک کانون قدیمی فرسایش بادی است که از استان واسط عراق در نزدیکی شهر بدره شروع و تا شرق کرخه در داخل ایران، عرصه‌ای به مساحت 175 هزار هکتار را اشغال کرده است و بیشتر آن در داخل خاک ایران قرار دارد. بخش‌های کوچکی از این کانون، استان ایلام را فرگرفته و خاستگاه بیشتر آن آبرفت‌های تشکیل شده پای سلسله کوه‌های کبیرکوه در نقاط مرزی استان ایلام است که آبخیز آنها از ایران شروع و به داخل عراق ختم می‌شود. متاسفانه وزارت نیرو بدون توجه به این امر، بندها و سدهایی را بر روی این رودخانه‌ها در دست احداث دارد که به طور مسلم تشدید فرسایش بادی را به دنبال خواهد داشت. وجود تپه‌های عظیم ماسه‌زارهای کرخه (ریگ خوزستان) گواه توان بالای این کانون گرد و غباری است. تثبیت این کانون گرد و غباری دارای قدمتی بیش از نیم قرن است و پایگاه تثبیت شن خوزستان، در شمار نخستین پایگاه‌های موفق تثبیت شن در کشور و منطقه محسوب می‌شود.

ریزگرد خوزستان

    راهکار برون رفت از این بحران چیست؟
متأسفانه بیش از یک دهه است که چالش ریزگردها به بحرانی بزرگ در کشور بدل شده است. اما تأسف‌بارتر آن است که قبل از آنکه تصمیم‌های اتخاذ شده برای مهار آن همراه با تدبیر و درایت باشد، به صورت ضربتی و همراه با طرح‌های اجرایی بزرگ و متکی بر آزمون و خطاست. تعدد نظرات کارشناسی بدون اجرای پژوهش‌های پایه و کاربردی موجب سردرگمی مدیران رده بالایی کشور شده است. بزرگترین مشکل تثبیت کانون‌های گرد و غباری فعال براساس آخرین یافته‌های پژوهشی جهانی تغییرات در زمان و مکان و وسعت زیاد در سطح منشاء است. برهمین اساس به سادگی پیشنهادهای ارایه شده اجرایی نیستند. در حال حاضر از یک تحقیق پایه و اساسی برای استقرار پوشش گیاهی مناسب به منظور مهار فرسایش بادی در کشور حمایت نشده و برنامه پایش منشاءها طرح ریزی نشده است. باید دانست که اندازه‌گیری صرف غلظت ریزگرد، پایش نیست. نگاهی به تعداد طرح‌های پژوهشی یا پایان‌نامه‌های دانشجویی حمایت شده در بحث استقرار گیاهان در کانون‌های گرد و غباری به دلیل هزینه‌بر و وقت‌گیر بودن بسیار ناچیز است. پیشنهاد جنگل‌کاری در کانون‌های ریزگرد به دلیل وسعت و با روش‌های کنونی موفقیت‌آمیز نیست و بایستی با آگاهی‌های فراوان از وضعیت بوم‌شناختی (اکولوژیکی) و با مشارکت تشکل‌های مردم‌نهاد و جوامع محلی صورت گیرد. علاوه بر این، برخی از این چشمه‌های جدید تولید گرد و خاک را اصولاً نمی‌توان با استفاده از خاکپوش (مالچ) یا درختکاری تثبیت کرد، چرا که زمین‌های زراعی مردم به شمار می‌روند و مقاومت‌های اجتماعی / حقوقی فراوانی را برمی‌انگیزد. از طرفی، سازمان جنگل‌ها، مراتع و آبخیزداری کشور هم با تمامی بضاعت و توانی که دارد، در طول بیش از نیم قرن اخیر، توانسته تنها حدود دو میلیون هکتار از کانون‌های بحرانی فرسایش بادی کشور را تثبیت زیست‌شناختی (بیولوژیک) کند. این در حالی است که الفبای مهار فرسایش بادی، استقرار پوشش گیاهی است و توجه بیش از حد به روش‌های دیگر بجز برای مقیاس‌های کوچک بی نتیجه است. دانش کشور در بحث ریزگردها بخصوص روش‌های تثبیت به دلیل زحمت و هزینه زیاد ناچیز است و متأسفانه یک ایستگاه پژوهشی که روش‌های علمی مذکور را به چالش بکشد، در کشور وجود ندارد. زیرا در حال حاضر حمایت از پژوهش بر ابداع و اختراع تمرکز دارد. غافل از اینکه یک توفان گرد و غباری میلیاردها ریال خسارت به کشور وارد می‌کند.
    با تشدید پدیده ریزگردها در کشور حساسیت‌های زیادی در بین مسئولین بوجود آمده و با فروکش کردن آن مجددا به فراموشی سپرده خواهد شد. به طور مسلم همان‌گونه که چالش گرد و غبار در ایران، یک شبه به بحران بدل نشده، راهکارهای مهار آن نیز صرفاً با چند نشست کارشناسی و روش‌های ابداعی مهندسین مشاور بدست نخواهد آمد. شناخت این پدیده، پایش دقیق کانون‌های تولید ریزگرد، احداث شبکه‌های اندازه‌گیری هدر رفت خاک، پهنه‌بندی، تعیین اولویت‌ها و آزمایش روش‌های تثبیت در تک تک منشاء‌ها با مشارکت تمامی مؤسسات پژوهشی و دانشگاه‌های متخصص کمک شایانی به تصمیم‌گیری‌های کلان خواهد کرد. پرسش اصلی آن است: چند روز یا چند ماه یا :7.,ند سال دیگر باید منتظر باشیم، تا آن دانستگی، به عمل درآمده و با فراهم ساختن بسترهای ذکر شده، محقق شود؟

درج نظر


برچسب‌ها: ریزگرد, خوزستان, فرسایش بادی, گرد و غبار, حمیدرضا عباسی
+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۱ اسفند۱۳۹۳ساعت 15:17  توسط محمد درویش 

یاد بگیریم با مردم و برای مردم برنامه‌ریزی کنیم!

    در شماره 122 از هفته‌نامه تجارت فردا، گفتگوی مفصلی با رامین فروزنده انجام دادم که به بهانه‌ی تشدید بحران گرد و غبار در خوزستان شکل گرفت؛ هرچند که البته محدود به ریزگردها باقی نماند! در ادامه مشروح این گفتگو را می‌توانید مطالعه فرمایید ...

 

گفت‌وگو با محمد درویش درباره دولت، مردم و حکمرانی خوب در محیط‌زیست
یاد بگیریم با مردم و برای مردم برنامه‌ریزی کنیم


65

    اگرچه بنا بر حکم معصومه ابتکار، رئیس سازمان حفاظت محیط‌زیست، باید محمد درویش را «مدیرکل دفتر آموزش و مشارکت مردمی سازمان حفاظت محیط‌زیست» لقب داد، پیشینه او در این موضوع بیش از آن است که در چارچوب سمت جدیدش بگنجد. در گفت‌وگو با نویسنده وبلاگ «مهار بیابان‌زایی» که سال‌هاست به عنوان کارشناس و فعال محیط‌زیست در این حوزه مشغول فعالیت است، از گرد و خاک اهواز گرفته تا سدسازی و خشکسالی و بیابان‌زایی را بررسی کردیم. محور بحث اما نقش ساختار تصمیم‌گیری و سیاستگذاری در ایجاد وضعیت فعلی بود. درویش معتقد است همان‌طور که میلیاردها دلار را بدون مشارکت واقعی مردم هزینه کردیم و این وضعیت فعلی حاصل شد، می‌توانیم چند دلار هم با حضور آنها هزینه کنیم و قطعاً این بار نتیجه مطلوبی به وجود خواهد آمد.
■■■

    اگر موافق باشید مصاحبه را با محوریت گرد و خاک‌های اخیر اهواز شروع کنیم. مشاهدات نشان می‌دهد گرد و خاک در شکل جدید آن، تقریباً از دهه 80 بود که به معضل استان‌های غربی و جنوبی از جمله خوزستان تبدیل شد. شما به عنوان فردی که هم در سازمان حفاظت محیط‌زیست مسوولیت دارید و پیش از آن نیز سال‌ها به عنوان کارشناس و فعال این حوزه اخبار و رویدادهای آن را رصد می‌کردید، چقدر با این ارزیابی موافق هستید؟
    دقیقاً درست گفتید. ما از اوایل دهه 1380 شمسی به طرز محسوس و معنی‌داری شاهد این بودیم که رخداد ریزگردها در استان خوزستان و برخی دیگر از استان‌های غربی کشورمان افزایش پیدا کرد تا اینکه الان به جایی رسیده که 25 استان ایران را درگیر کرده است. بنابراین آن نظریه‌ای که گروهی به آن اعتقاد دارند، مبنی بر اینکه مساله گرد و غبار ناشی از قرار گرفتن ایران در آسیای جنوب غربی و خاورمیانه و همجواری‌اش با ربع‌الخالی در عربستان و شمال آفریقاست، رد می‌شود. چرا که ما همیشه ربع‌الخالی و صحرای آفریقا را داشته‌ایم. صحرای آفریقا و ربع‌الخالی نیز همیشه این کیفیت را داشته‌اند و تغییری در صحرا اتفاق نیفتاده است. سوال این است چرا از دهه 80 به بعد شاهد این موج ویرانگر ریزگردها بودیم؟ این نشان می‌دهد که مساله گرد و غبار نمی‌تواند نشان‌دهنده یک پدیده طبیعی ویژه مناطق بیابانی باشد و حتماً آثار مخرب فشارهای انسانی روی آن وجود دارد. یعنی این نقش مخرب انسان بوده که سبب شده است ناپایداری اکولوژیکی در منطقه افزایش پیدا کند و حالا افزایش ناپایداری اکولوژیکی خود را در قالب ریزگرد نشان می‌دهد. اما اینکه چرا این اتفاق افتاده است، به چند مولفه برمی‌گردد. یکی از مهم‌ترین علل سقوط اکولوژیکی میان‌رودان یا بین‌النهرین، ترکیه است. ترکیه برای اینکه بتواند به توسعه تولید فندق و کشمش و توسعه گردشگری بپردازد، طرح‌های بلندپروازانه آبی را اجرا کرد. این کشور تاکنون تقریباً چیزی در حدود 50، 60 میلیارد مترمکعب آب بیشتر تنظیم کرده و برنامه‌اش این است که این رقم را همچنان ادامه دهد. ترکیه از ضعف دولت مرکزی در عراق طی این دو دهه نیز استفاده کرد و طرح‌های خود را به اجرا گذاشت؛ به نحوی که حقابه دجله و فرات را از 750 مترمکعب در ثانیه به 250 مترمکعب در ثانیه کاهش داده است. خیلی از مواقع عملاً حتی این 250 مترمکعب هم در اختیار عراق و سوریه قرار نمی‌گیرد. یک قسمتی از رودخانه فرات به سوریه می‌رود و از طریق این کشور وارد عراق می‌شود. خود سوریه هم درگیر مشکلات امنیتی و نظامی بوده و نتوانسته است حق خود را بگیرد. در مجموع اینها سبب شده است که چشمه‌های تولید گرد و خاک در طول دو دهه گذشته از حدود هفت منطقه بحرانی به بیش از 208 منطقه بحرانی افزایش پیدا کند. اغلب این چشمه‌ها در عراق قرار دارند. بر اساس مطالعاتی که ویلکرسون در سال 1368 انجام داده، در آن زمان هفت‌ چشمه تولید گرد و خاک در منطقه عراق وجود داشته است. چهار مورد در سوریه، یکی در ایران و یکی هم در مرز ایران و عراق وجود داشته است. اما در سال 1387 این وضعیت به مراتب بدتر شده و در سوریه، عراق و ایران تعداد چشمه‌ها افزایش یافته و اکنون در سال 1393، تعداد اینها باز هم بیشتر شده است. در واقع این مساله یک نوع سقوط اکولوژیکی در عراق و سوریه به حساب می‌آید.سدسازی اولویت کشور ما نیست. وزارت نیرو اعلام می‌کند 90 درصد آبی که تنظیم می‌شود، در اختیار بخش کشاورزی قرار می‌گیرد. راندمان این بخش در بهترین حالت 35 درصد است. یعنی 65 درصد از آب، هدر می‌رود

آنچه شما اشاره کردید، بیشتر متوجه اقدامات کشورهای همسایه بوده است. عملکرد ایران طی این سال‌ها چگونه بوده است؛ کشور ما چقدر مقصر است؟
مسلماً کشور ما نیز در این مساله بی‌تقصیر نیست، اما تقصیر ایران به مراتب کمتر از کشورهای ترکیه و سوریه است. ایران با زدن سد بر روی کرخه و کاهش حقابه ورودی به هورالعظیم، این موضوع را تشدید کرد؛ چرا که چیزی در حدود 10 درصد از حقابه هورالعظیم از طریق ایران تامین می‌شد. وقتی که این سد احداث شد، تمام تالاب‌های اقماری در پایین‌دست کرخه از بستان تا هورالهویزه و حورالحمار خشک شدند. اینکه زیستگاه گوزن زرد در غرب کرخه سال گذشته مورد هجوم آفتی به نام «مگس میاز» قرار گرفت و باعث شد تقریباً همه موجودی گوزن‌ها از بین برود، ناشی از همین بود. نظام تالابی هیدرولوژیکی منطقه نابود شد و این گوزن‌ها دیگر جایی را نداشتند که بروند و بدن خودشان را به گل‌ولجن‌های اطراف تالاب بمالند تا آن را ضدعفونی کنند. در اثر اصابت نیش مگس، همه‌شان از بین رفتند. این خود نشان می‌دهد که وقتی خدمات اکوسیستمی در یک جا با مشکل و اختلال روبه‌رو می‌شود، تبعات آن اختلال مانند یک موج و دومینو، همین‌طور مدام بقیه حوزه‌ها را هم متاثر می‌کند. در حوزه محیط زیست به این پدیده Butterfly Effect یا اثر پروانه‌ای می‌گویند. یعنی اکوسیستم آنقدر به هم مربوط است که اگر پروانه‌ای بال خود را در جنگل‌های آمازون تکان دهد، ممکن است اثرات آن با چند هزار کیلومتر فاصله در نوادا در قالب یک توفان مهیب ظاهر شود.

با این تفاسیر ریزگردهای وارد شده به ایران را می‌توان متاثر از اقداماتی دانست که همسایه‌های غربی و جنوبی ما انجام داده‌اند.
مردم ایران این اثر پروانه‌ای را با گوشت و خون خودشان لمس کردند. چرا که در زمان اوج جنگ ایران و عراق، موقعی که صدام حسین نهر پنجم (معروف به نهر صدام) را احداث کرد و مسیر دجله و فرات را به بهانه توسعه اراضی کشاورزی در شمال بصره اما در واقع از ترس پیشروی سپاهیان ایران (که می‌خواستند فاو را بگیرند) تغییر داد؛ بذر خشک شدن هورالعظیم در همان موقع کاشته شد. بعد از اینکه دولت صدام حسین ساقط شد، ترکیه هم به این مساله دامن زد و بیش از چهار میلیون هکتار اراضی کشاورزی در اطراف رودخانه دجله و فرات عملاً بدون آب ماندند و به چشمه‌های تولید گرد و خاک تبدیل شدند. علاوه بر ماجرای عراق و سوریه، اتفاق دیگری هم در عربستان افتاد. این کشور در دهه 1990 میلادی یک بلندپروازی عجیب‌وغریب را شروع کرد و دست به استخراج آب‌های فسیلی و تولید گندم زد. عربستان حوضچه‌های بزرگی را برای خنک کردن آب گرمی که از اعماق هزار‌متری زمین می‌آورد، درست کرد تا بعداً بتواند اینها را در یک سیستم بزرگ برای تولید گندم مورد استفاده قرار دهد و حتی چند سال جزو تولیدکنندگان اصلی گندم بود. هرقدر در آن زمان کارشناسان و فعالان محیط‌زیست هشدار دادند که این آب‌های فسیلی محدود است و تمام می‌شود، توجهی نکرد. عربستان در مساحت حدود چهار، پنج میلیون هکتار توسعه گندم را شروع کرد و بعد در اواخر دهه 1990، به شدت با کمبود آب روبه‌رو و این کشتزارهای عظیم رها شد. اگر الان تصاویر گوگل را نگاه کنید، این کشتزارهای بزرگ به حالت دایره‌های سفیدرنگ خود را نشان می‌دهند. این کشتزارها هم چشمه‌های جدید تولید گرد و خاک شد که از سمت عربستان موج ریزگردها را تقویت می‌کند و البته کمتر به این موضوع اشاره می‌شود. تنها فردی که من دیدم اعتراض کرده است، سفیر عراق بود که گفت حکومت وهابی عربستان به خاطر اینکه گرد و خاک به سمت دولت شیعه می‌رود، برایش مهم نیست و تلاشی برای تثبیت آن انجام نمی‌دهد. ما نباید این ماجرا را فراموش کنیم.ما باید سرمایه اجتماعی را در ایران رشد بدهیم. سرمایه اجتماعی پایه چهارم صندلی توسعه پایدار است که هر کشوری باید آن را علاوه بر سرمایه طبیعی، سرمایه فیزیکی و سرمایه انسانی در اختیار داشته باشد

ما با دو کلمه ریزگرد و گرد و خاک مواجه هستیم که ظاهراً با هم تفاوت دارند و کلمه «ریزگرد» در سال‌های اخیر مورد توجه قرار گرفته است. ریزگردهای غرب و جنوب کشور با توفان‌های شنی که مشابه آن را در سیستان و بلوچستان شاهد هستیم، چه تفاوتی دارد؟
در ابتدا باید بین Sand Storm و Dust Storm تفاوت قائل شویم. ماجرا این است که اگر ذرات کوچک‌تر از 5/2 میکرون باشد به آنها ریزگرد یا Haze می‌گویند. ریزگردها ناشی از جریان‌های فرامنطقه‌ای هستند، در ارتفاعات بسیار بالا حرکت می‌کنند و اصولاً هیچ نوع بادشکنی نمی‌تواند جلوی حرکت آنها را بگیرد. هیچ نوع تثبیت بیولوژیکی نمی‌تواند جلوی حرکت ریزگردها را بگیرد؛ چرا که هزاران کیلومتر در ارتفاعات بالا حرکت می‌کنند و بعضی مواقع تا سواحل مازندران آثار خود را نشان می‌دهند و حتی از این طرف تا افغانستان هم می‌روند. این اتفاقی که اخیراً در خوزستان افتاد، ریزگرد نبود. این Sand Storm بود؛ یک گرد و غبار محلی مانند آنچه در یزد اتفاق می‌افتد. تصاویر موج گرد و غبار نشان می‌دهد آنچه اخیراً در اهواز شاهد بودیم، ریزگرد نبوده است.

روی جلد مجله

    یعنی درواقع گرد و غبار اخیر خوزستان از همان نوعی است که مشابه‌اش را در تهران دیدیم.
بله، ریزگرد نیست. چون از سطح زمین حرکت می‌کند. این ذرات بزرگ‌ترند و عکس‌هایی که از اهواز مشاهده می‌کنیم، دقیقاً این مساله را نشان می‌دهد. این گرد و غبار منشاء محلی دارد و نمی‌تواند از کرانه‌های آفریقا، میان‌رودان یا ربع‌الخالی عربستان بیاید. این ناشی از اتفاقاتی است که در همین خوزستان و اهواز افتاده است: وقتی 200 هزار هکتار شن‌های روان غرب کرخه تثبیت نمی‌شوند، تمام تالاب‌ها خشک می‌شود، احداث جاده اهواز ماهشهر سبب می‌شود کل سیستم تالابی منطقه نابود و گسست اکولوژیکی ایجاد می‌شود، اراضی کشاورزی محور اهواز‌-‌هندیجان زهکشی می‌شوند و این زهکش آب زمین را می‌گیرد و آنجا را به عنوان یک چشمه تولید گرد و خاک مستعد می‌کند، این اتفاق به وقوع می‌پیوندد. اتفاقات اخیر دقیقاً ناشی از عملکردهای نابخردانه انسانی است که افتاده و داریم آن را با احداث سدهای متعدد و طرح‌های انتقال آب بین‌حوزه‌ای تشدید می‌کنیم. دبی رودخانه کارون الان در پل اهواز، 60 مترمکعب در ثانیه است؛ در صورتی که نباید هیچ‌وقت از 220 مترمکعب در ثانیه کمتر باشد. اگر کمتر باشد، آب در بهمنشیر یا اروندکنار سوار نخلستان‌ها نمی‌شود و همین است که الان نخلستان‌ها در حال شور و خشک شدن هستند. علت این است که در مواقع مد، آب شور خلیج فارس سوارشان می‌شود. همین نخلستان‌ها به زودی منابع تولید گرد و خاک جدید می‌شود.

شما وبلاگی به نام «مهار بیابان‌زایی» دارید که در آنها مباحث مرتبط با این موضوع را بارها بررسی کرده‌اید. الان ما در کل کشور شاهد هستیم روندی که طی آن روزبه‌روز بر تعداد تالاب‌هایی که خشک می‌شوند، افزوده می‌شود و رودخانه‌ها نیز کم‌آب‌تر می‌شوند، در حال گسترش است. برنامه‌های ما در ایران چقدر در بیابان‌زایی موثر بوده است؟ مثلاً می‌گویند درصدی از خشک شدن دریاچه ارومیه به خاطر کاهش باران یا تغییرات اقلیمی بوده و عوامل انسانی نیز در کنار آن موثر بوده‌اند. در این وضعیتی که امروز در ارومیه و اهواز و احتمالاً فردا در دیگر مناطق کشور می‌بینیم، ما چقدر موثر بوده‌ایم؟
این اتفاقی که افتاده صد درصد سهم ماست؛ سهمِ ما به عنوان انسان. و شاید حدود 80 درصد از آن سهم ماست به عنوان یک ایرانی. یعنی حتی اگر Climate Change (تغییرات اقلیمی) یا Global Warming (جهان‌گرمایی و گرمایش زمین) را هم حساب کنیم، عامل آن هم انسانی است. کشور ایران یکی از 10 کشور تولیدکننده گازهای گلخانه‌ای به شمار می‌رود و در این مساله موثر است. خشکسالی و تغییر هم نتیجه فعالیت‌های انسانی است که ایران در آن تاثیر دارد. اما اتفاقی که در ایران افتاده است، اصلاً ربطی به تغییر اقلیم ندارد. در حوزه آبخیز دریاچه ارومیه بیش از 100 هزار چاه مجاز و غیرمجاز حفر و ده‌ها سد احداث شده است. اراضی کشاورزی از 320 هزار هکتار به 680 هزار هکتار افزایش پیدا کرده است. هر هکتار اراضی کشاورزی، 10 هزار مترمکعب آب لازم دارد؛ یعنی 6/3 میلیارد مترمکعب آب اضافی به حوزه تحمیل شده است. از آنجا که آبی در حوزه وجود نداشته، دریاچه را خشکانده‌اند و سطح آب زیرزمینی در حوزه کاهش پیدا کرده و این بلا نازل شده است. زمانی می‌توانیم از تغییر اقلیم صحبت کنیم که تعداد چاه‌ها، سدسازی، وسعت اراضی کشاورزی تغییر نکرده باشد و تاکستان‌ها به باغ‌های سیب تبدیل نشده باشد. نیاز آبی هر کیلو سیب پنج برابر انگور است. ما با نابخردی و آزمندی تمام، خودمان فشار بیشتری را به سرزمین‌مان اعمال کردیم. فاجعه‌ای که الان در بختگان اتفاق افتاده، ناشی از احداث همزمان سد سیوند، ملاصدرا و درودزن و به هم ریختن نظام هیدرولوژیکی کر و سیوند است. خب معلوم است که تالاب کمجان، طشک و بختگان در وسعت حدود 200 هزار هکتار خشک می‌شوند و یک بحران بزرگ در شرق استان فارس به وجود می‌آورند. در گاوخونی که الان این مشکل به وجود آمده، اجازه گسترش حدود 70 هزار هکتار اراضی در بالادست حوزه آبریز زاینده‌رود داده شده است. اصفهان به قطب صنعتی کشور در صنایع آب‌بری مانند فولاد، پتروشیمی و ذوب‌آهن تبدیل شده و برنامه این است که سهم عمده‌ای از سفال کشور در اصفهان تولید شود. اینها ربطی به تغییر اقلیم و مسائل خارج از ایران ندارد. مساله این است که ما در بهترین حالت، صاحب تصمیم‌گیران و مدیرانی بودیم که نیتشان خیر بوده و می‌خواستند اشتغال‌زایی کنند؛ اما چون از تخصص لازم برخوردار نبوده‌اند و نمی‌دانستند چیدمان توسعه باید بر اساس توانمندی‌های اکولوژیکی سرزمین طراحی شود، یک فاجعه بزرگ رخ داده است. تالاب گمیشان در پایاب اترک در سواحل دریای مازندران، یک کیلومتر عقب‌نشینی کرده است. عمق متوسط تالاب انزلی از 14 متر به یک متر کاهش پیدا کرده و 18 میلیون بلوط در زاگرس خشک شده است. سطح اغلب سفره‌های زیرزمینی بیش از دو متر در سال کاهش پیدا می‌کند. نشست زمین امروزه نه در کرمان و اصفهان و سمنان، که در آبی‌بیگلو در اردبیل و خان‌میرزا در چهارمحال و بختیاری گزارش می‌شود. در جنوب تهران در معین‌آباد و شهریار، زمین تا 36 سانتی متر در سال نشست می‌کند که 90 برابر شرایط بحرانی است. یعنی برای چهار میلی‌متر نشست زمین، در اتحادیه اروپا ستاد بحران تشکیل می‌دهند. اینجا زمین 36 سانتی‌متر نشست می‌کند، اما انگار کسی توجهی ندارد. این اتفاقات ظرف یک یا دو سال به وجود نیامده‌اند. این وقایع ثمره یک نگاه نابخردانه دست کم 50‌ساله است که ما را به اینجا رسانده است که ایرانی‌ها ذخیره آب هزارساله‌شان را در طول همین 50 سال مصرف کردند. ما در بهترین حالت، صاحب تصمیم‌گیران و مدیرانی بودیم که نیت‌شان خیر بوده و می‌خواستند اشتغال‌زایی کنند؛ اما چون از تخصص لازم برخوردار نبوده‌اند و نمی‌دانستند که چیدمان توسعه باید بر اساس توانمندی‌های اکولوژیکی سرزمین طراحی شود، یک فاجعه بزرگ رخ داده است.

آقای درویش ماجرا بُعد دیگری هم دارد. اگر این حرف‌ها را به مسوولان در قوه مقننه و مجریه منتقل کنیم، آنها احتمالاً پاسخ می‌دهند که مجبور هستند و چاره دیگری ندارند. می‌گویند مردم به ما رای داده‌اند که بیاییم برایشان کارخانه و سد و نیروگاه بسازیم. پاسخ شما به این اظهارات چیست؟
این اظهارات مثل این است که پسر کوچکی به پدرش بگوید برای من یک دوچرخه خیلی خوب بخر. بگوید هر ماه من لباس نو می‌خواهم و باید هر هفته مرا به رستوران و هر سال به مسافرت خارج از کشور ببری. پدر می‌گوید چون من تو را خیلی دوست دارم، این کار را انجام می‌دهم. این پدر وام می‌گیرد و همان کارها را برای پسرش انجام می‌دهد، و زمانی که موقع رفتن به دانشگاه می‌رسد، به پسرش می‌گوید دیگر پولی ندارد و بدهکار است. آیا آن پسر عذر پدرش را می‌پذیرد؟ آیا به خاطر اینکه پدرش زیر بار قرض رفته و به جای سرمایه‌گذاری خردمندانه برای برخورداری از کیفیت بهتر و پایدارتر زندگی، برایش یکسری رفاه‌های موقتی ایجاد کرده است، گناه پدر را می‌بخشد؟ مدیر و مسوول باید متوجه باشد که آیا نیازهای کوتاه‌مدت، باید نیازهای درازمدت یک سرزمین یا مردم را ذبح کند؟! به بهانه اشتغال‌زایی موقت آمدند و کیفیت زندگی را در ایران خدشه‌دار کردند. به بهانه احداث نیروگاه حرارتی در دشت فامنین و قهاوند در همدان، بزرگ‌ترین فروچاله‌های کشور در منطقه کبودرآهنگ و قهاوند ایجاد شد و همان اشتغال‌زایی هم به مخاطره جدی افتاد. نیروگاه حرارتی شهید مفتح همدان الان با بحران فرونشست روبه‌رو شده است. این یعنی اشتغالی که ایجاد شده، پایدار نبوده است. همه اینها به بهانه اشتغال‌زایی و رونق اقتصاد اتفاق افتاده است. اصل 50 قانون اساسی می‌گوید که محیط‌زیست لازمه حیات اجتماعی روبه‌رشد مردم ایران است. می‌گوید حفظ محیط‌زیست وظیفه عمومی است و حاکمیت باید از هر حرکتی که منجر به تخریب قابل جبران طبیعت شود جلوگیری کند. محیط‌زیست اصلاً قابل معامله نیست. تخریب محیط‌زیست غیرقانونی است، ولی ما این تخریب غیرقابل جبران را در ارومیه، گاوخونی، بختگان، مهارلو، ارژن، پریشان، کافتر و کارون انجام دادیم. وقتی که نشست زمین اتفاق می‌افتد، آخرین مرحله بیابان‌زایی و غیرقابل جبران است. یعنی حتی اگر بتوانیم عامل تخریب را حذف کنیم، چون لایه‌های زمین به همدیگر چسبیده، حجم سدهای طبیعی زیرزمینی کاهش پیدا کرده است و در واقع مخزن‌هایمان را از دست داده‌ایم و دیگر کاری نمی‌توانیم کنیم. یعنی اگر سیل بیاید، دیگر نمی‌تواند در زیر زمین نفوذ کند و در قالب یک بلا جاری می‌شود. الان این اتفاق افتاده و به هیچ عنوان پذیرفته نیست که بگوییم به بهانه تامین مسکن، کنترل نرخ تورم یا اشتغال‌زایی از برخی از ملاحظات مسلم محیط‌زیستی عبور و محیط‌زیست را ذبح کردیم.

هم‌اکنون وضعیت بیکاری در کشور ما به شدت بحرانی و نرخ بیکاری معمولاً دورقمی است. همزمان از منابع طبیعی کشور نیز به شکل بهینه استفاده نمی‌شود. برخی معتقدند بیکاری زیاد و اسراف در استفاده از منابع، ناشی از این است که بیش از ظرفیت زیستی‌مان در کشور جمعیت مستقر کرده‌ایم و لااقل در برخی مناطق ایران این‌گونه است. نظر شما در این باره چیست؟
با این وضعیت توسعه، نباید جمعیت ایران بالای 50 میلیون نفر می‌شد؛ اما این بدان معنی نیست که ایران پتانسیل جمعیت بالای 50 میلیون نفر را ندارد. اگر کشورمان به سمت صنایع های‌تک، کسب و ‌کارهای سبز، استحصال انرژی‌های تجدیدپذیر، تقویت اکوتوریسم و توریسم فرهنگی و تاریخی، استفاده از مزیت‌های 2600 کیلومتر مرز آبی از جمله ترانزیت و بازرگانی و به طور کلی بخش‌هایی که در توسعه خود کمترین وابستگی را به آب و خاک داشته باشند، می‌رفت آن‌وقت می‌توانستیم جمعیت بیشتری را با یک رفاه کاملاً معقول داشته باشیم. اما جمعیتی که نگاهش به آب و خاک است، نمی‌تواند در چنین سرزمینی به حیات خود ادامه دهد.

آقای درویش تا اینجای بحث جمع‌بندی من این است که به نظر می‌رسد بسیاری از پروژه‌های سدسازی نیز از حداقل‌های محیط‌زیستی لازم برخوردار نیست و نباید صورت می‌گرفت. این طور است؟
سدسازی اولویت کشور ما نیست. وزارت نیرو اعلام می‌کند 90 درصد آبی که تنظیم می‌شود، در اختیار بخش کشاورزی قرار می‌گیرد. راندمان این بخش در بهترین حالت 35 درصد است. یعنی 65 درصد از آب، هدر می‌رود. برای افزایش این راندمان، به سرمایه‌گذاری نیاز است؛ ولی دولت پولی ندارد که در اختیار بخش کشاورزی قرار دهد.

مگر دولت برای بهبود وضعیت آبیاری زمین‌ها، وام در اختیار کشاورزان قرار نمی‌دهد؟
قرار می‌دهد، ولی برای کشاورزی که در فقر مطلق به سر می‌برد، اصلاً وام دادن چه نتیجه‌ای دارد؟ به جای حدود 160 هزار میلیارد تومان پولی که در طول هر برنامه پنج‌ساله صرف مدیریت سازه‌ای، یعنی سدسازی و طرح‌های انتقال آب می‌شود، اگر یک‌سوم یا یک‌پنجم آن برای ارتقای نرم‌افزاری بخش کشاورزی هزینه می‌شد تا ضایعات در بخش کشاورزی به حد نرمال برسد، وضعیت به کلی متفاوت بود. الان ضایعات بخش کشاورزی، پنج تا شش برابر حد نرمال است. بسیاری از محصولات غذایی که با این آب اندک تولید می‌شوند، به خاطر تکنیک‌های ضعیف بسته‌بندی، نداشتن سردخانه و سیلوی مناسب از بین می‌روند و نهایتاً به دست مصرف‌کننده نمی‌رسند. چرا در بخش کشاورزی اینقدر از سموم و کودهای شیمیایی استفاده می‌شود؟ ما واقعاً به این بخش به اندازه کافی رسیدگی نکرده‌ایم. کشاورزی در ایران، یک صنعت ابتر باقی مانده است؛ صنعتی که تکنولوژی آن در صد سال پیش قرار دارد. اولویت اول کشور ما ارتقای کشاورزی است. اگر راندمان تولید کشاورزی ما نه به 85 درصد در فرانسه، که به 60 درصد برسد، و کشور کماکان با کمبود آب روبه‌رو باشد، آن وقت باید درباره احداث سد یا کارهای دیگر فکر کرد. اولویت ما سدسازی نبوده است. سدسازی، به ویژه در جهان سوم، جزو نشانه‌های اقتدار دولت‌ها به حساب می‌آید. البته این تخم لق را اولین بار، چرچیل شکسته است. زمانی که چرچیل یک وکیل جوان بود، به مصر آمد و نیل را دید و گفت امیدوارم روزی برسد که مردم مصر با احداث سد اسوان از همه قطرات آبی که در نیل جاری است قبل از رسیدن به مدیترانه استفاده کنند و نیل، شکوهمند بمیرد و به مدیترانه نرسد. این آرزوی بزرگ چرچیل بود. این تفکر که آب رودخانه‌ها وقتی وارد دریاها می‌شود به هدر می‌رود، از زمان چرچیل رشد کرد. این یک خطای استراتژیک است. این رودخانه‌ها حیات دارند و اکوسیستم هستند و اگر می‌خواهیم آبزیان در دریاها و اقیانوس‌ها ادامه حیات داشته باشند، باید آب رودخانه‌ها وارد دریا شود. محل اتصال این دو جایی است که تخم‌ریزی ماهی‌ها اتفاق می‌افتد و تنوع زیستی و غذای اصلی آدم‌ها فراهم می‌شود. روزولت سد عظیم هوور را در کلرادو ساخت تا عشرتکده لاس‌وگاس را در وسط کویر طراحی کند و گفت: آمدم، دیدم و مسحور شدم. پیروی از سیاست سدسازی و غلبه مدیریت سازه‌ای در بخش آب، در واقع پیروی از همان سیاست‌های عوامانه است. به هیچ عنوان پذیرفته نیست که بگوییم به بهانه تامین مسکن، کنترل نرخ تورم یا اشتغال‌زایی از برخی از ملاحظات مسلم محیط‌زیستی عبور و محیط‌زیست را ذبح کردیم.

البته به نظر می‌رسد فقط بخش قدیمی و اشتباه روند سدسازی به شکل غربی در کشور ما جا افتاده و در کشورهای توسعه‌یافته اکنون این روند تا حدی تعدیل شده است.
بله، در آمریکا الان موج خراب کردن سدها راه افتاده است. الان 15 سال است که 24 اسفندماه، فعالان محیط‌زیست روز مبارزه با سدسازی را در جهان جشن می‌گیرند؛ ولی ما همچنان افتخار می‌کنیم که سومین کشور سدساز دنیا هستیم و روی این مساله مانور می‌دهیم.

مساله‌ای که در کشور ما وجود دارد تعدد نهادهای درگیر در بخش آب است. وزارت کشاورزی متولی توسعه این بخش است. وزارت نفت به توسعه پالایشگاه و پتروشیمی فکر می‌کند. در وزارت نیرو سدسازی جریان دارد. در وزارت صنعت، معدن و تجارت پروژه‌های فولاد و ذوب‌آهن برنامه‌ریزی می‌شوند. حتی وزارت مسکن و شهرسازی با برنامه‌های توسعه شهری و حمل‌ونقل، بر استفاده از منابع آب تاثیر می‌گذارد. ولی در نهایت متولی اصلی محیط‌زیست، سازمانی است به ریاست معاون رئیس‌جمهور. مدیریت‌ها پراکنده است. کدام بخش و مدیریت سهم بیشتری در تصمیم‌سازی دارد؛ به لحاظ حاکمیتی باید چه کار کرد؟
من یک نظرسنجی در وبلاگم درباره مهم‌ترین دلایل شتاب بیابان‌زایی در ایران قرار دادم. 1966 نفر تاکنون در آن شرکت کرده‌اند و نظر داده‌اند. بر اساس نتایج، 47 درصد، فقر مدیریتی را موثر می‌دانند و در مرتبه بعدی، سدسازی بی‌رویه قرار دارد. از نظر خوانندگان وبلاگ «مهار بیابان‌زایی»، سدسازی بیشتر از عواملی مثل کمبود اعتبار و نبود قوانین حمایت‌کننده، شرایط جغرافیایی کشور، تغییر اقلیم و ضعف نظام آموزش عالی در بیابان‌زایی موثر بوده است. برای مدیریت بهینه منابع آب و به طور کلی حفظ محیط‌زیست، در ابتدا سازمان مدیریت و برنامه‌ریزی کشور باید اقتدار بیشتری پیدا کند و از کارشناسانی که دانش اکولوژیک دارند و می‌توانند آینده را ببینند، غنی شود. سازمان مدیریت و برنامه‌ریزی کشور اگر واقعاً سازمانی برای مدیریت و برنامه‌ریزی کشور باشد، می‌تواند چیدمان توسعه را بر اساس آمایش سرزمین طراحی کند و مزیت‌های واقعی کشور را واکاوی کند و بسنجد و در نهایت دیکته کند تا به سمت این مزیت‌ها حرکت کنیم. تا موقعی که ما همچنان بر طبل خودکفایی در کشاورزی می‌کوبیم، در بر همین پاشنه می‌چرخد. تا زمانی که ما به خام‌فروشی مبادرت می‌کنیم، چه در حوزه نفت، گاز یا معدن، و به سمت فروش محصولات ثانویه حرکت نمی‌کنیم، وضعیت همین‌طور است. ایران باید کشور ثروتمندی باشد و می‌تواند این ثروت را از راه استحصال انرژی‌های نو و تقویت کسب ‌و کارهای سبز به دست بیاورد. هیچ راه دیگری وجود ندارد. سازمان مدیریت و برنامه‌ریزی کشور باید از کسب ‌و کارهای سبز حمایت و از تزریق اعتبار به کسب ‌و کارهای تشدیدکننده وابستگی معیشتی به سرزمین، خودداری کند.

شما به بحث حضور کارشناسان در سازمان مدیریت و برنامه‌ریزی و نقش‌آفرینی در تصمیم‌گیری‌ها اشاره کردید؛ اما به نظر می‌رسد بیشتر بدنه کارشناسی در سازمان حفاظت محیط‌زیست متمرکز است. این طور نیست؟
نه، اتفاقاً تعداد کارشناسان محیط‌زیست در بخش HSE وزارت نفت، چندین برابر کل سازمان محیط‌زیست است. ولی ابزار اجرایی کجاست؟ سازمانی که بودجه را تخصیص می‌دهد، سازمان مدیریت و برنامه‌ریزی کشور است و این سازمان باید حرف آخر را بزند. سازمان مدیریت و برنامه‌ریزی می‌تواند از نهاد متولی طبیعت ایران مشورت بگیرد.

سال‌ها بود که این سازمان منحل شده بود. اما الان که سازمان مدیریت و برنامه‌ریزی احیا شده، به نظر نمی‌رسد برنامه خاصی برای محیط‌زیست وجود داشته باشد. این‌ طور نیست؟
در ابتدا باید اراده این کار وجود داشته باشد. باید بدانیم که طی این سال‌ها راه را اشتباه رفتیم. وقتی در یک اتوبان در حال حرکت هستیم، اگر بدانید که مسیر اشتباه است، کم کردن سرعت دردی را دوا نمی‌کند و ما را به هدف نزدیک نمی‌سازد. باید دور بزنیم. ماجرا این است که ما کلاً راه را اشتباه رفته‌ایم. اینکه کم‌کم مساله محیط‌زیست را درست و تعدیل می‌کنیم، نتیجه‌ای ندارد. آرمان توسعه اشتباه انتخاب شده است. آرمان توسعه باید نه «خودکفایی» در بخش کشاورزی، که «تامین امنیت غذایی» باشد. در ژاپن 64 درصد نیاز غذایی از خارج تامین می‌شود. ما در بدترین حالت هیچ‌وقت بیشتر از 50 درصد نیاز غذایی‌مان را از خارج وارد نکرده‌ایم. در شرایطی که کابوس قحطی و گرسنگی و بی‌آبی داریم، ژاپنی‌ها هرگز نگران تامین امنیت غذایی‌شان نیستند.

در پاسخ این حرف شما می‌گویند ما در ارتباط با دنیا وضعیت بدتری نسبت به ژاپن داریم.
ما با دنیا قهر کرده‌ایم. ژاپن در جنگ جهانی دوم له و نابود شد و همه چیز خود را از دست داد. تمام دنیا علیه ژاپن بودند. ما هرگز به اندازه ژاپن دشمن نداشته‌ایم و تخریب نشده‌ایم؛ ولی ژاپنی‌ها واقعاً اراده و عزم جدی داشتند. مصداق این شعر که «آب کم جو تشنگی آور به دست، تا بجوشد آبت از بالا و پست» ژاپنی‌ها هستند. آنها ملتی بودند که روی پای خودشان ایستادند و به اصول و اخلاقیاتشان پایبند ماندند. در جریان فاجعه فوکوشیما، چندین میلیارد ین پیدا شد و مردم آن را به دولت تحویل دادند. شرایط اخلاقی ممتاز این ملت، حاصل یک یا دو یا 10 سال نیست. در نقطه مقابل این به توفان کاترینا در کارولینا نگاه کنید که مردم مغازه‌ها را غارت کردند. در ماجرای سونامی اندونزی همین اتفاق افتاد؛ اما در ژاپن این اتفاق نیفتاد. ما مردمی هستیم که خودمان را سردمدار فرهنگ می‌دانیم، ولی آن را باید همین‌جا نشان بدهیم.

در مواردی مثل احداث چاه‌های غیرمجاز در حاشیه رودخانه‌ها یا دریاچه ارومیه، چه می‌توان از مردم خواست؛ اصلاً نقش مردم در این میان چیست؟
باید به مردم کسب ‌و کارهای جایگزین را معرفی کنیم. باید اجازه بدهیم کسب ‌و کارهای جایگزین شکل بگیرد. حوزه آبخیز ارومیه می‌تواند قطب اکوتوریسم کشور باشد. می‌تواند به قطب تجاری ایران تبدیل شود. به خاطر همجواری آن با کشورهای ارمنستان، آذربایجان، ترکیه و عراق می‌تواند منطقه آزاد تجاری ایران باشد.

آقای درویش اگر موافق باشید به بحث حکمرانی و تصمیم‌سازی و اجرا در ایران بازگردیم که به نوعی به ماجرای نقش مردم نیز مربوط است. حدود نیم‌قرن پیش در ایران کاری صورت گرفت که آب و خاک ایران را شدیداً تحت‌تاثیر قرار داد؛ به گونه‌ای که برخی معتقدند وضعیت محیط‌زیست ایران را از آن زمان تعیین کرده است. نقش اصلاحات ارضی را در وضعیت فعلی آب و خاک و به طور کلی حکمرانی محیط‌زیست کشور چگونه می‌بینید؟ گفته می‌شود اگر هنوز زمینداران بزرگ در کشور وجود داشتند یا انتقال مالکیت به شکل دیگری صورت می‌گرفت، شاید مالکان می‌توانستند هزینه‌های آبیاری مدرن و کشاورزی مناسب‌تر را تامین کنند. نظر شما چیست؟
اصلاحات ارضی حتماً به روند تخریب منابع طبیعی و محیط‌زیست ایران سرعت بخشیده است. شکی در این موضوع وجود ندارد. اما کاری که می‌شد مثل این بود که با منطق سرنیزه و چکمه مناطق حفاظت‌شده نگهداری شوند و مردم اجازه پیدا نکنند که از این منابع استفاده کنند. خب معلوم است وقتی آن منطق سقوط کند و از هم بپاشد، مردم هجوم می‌آورند؛ چرا که درک نکردند که به چه دلیل باید این منطق حفظ شود. به جای این کار اگر به سمت افزایش دانایی ایرانیان می‌رفتیم و آنها را به شهروندانی مسوولیت‌پذیر تبدیل می‌کردیم، به مراتب بهتر می‌توانستیم کشورمان را حفظ کنیم. مگر در ژاپن با سرنیزه جنگل‌ها را حفظ می‌کنند؟ سرانه جنگل هیچ کشوری به اندازه ژاپن بالا نیست. ژاپنی‌ها از بیش از 50 درصد جنگل‌هایشان اصلاً استفاده نمی‌کنند. باید پرسید چرا آنها نمی‌روند جنگل‌هایشان را تبدیل به اراضی کشاورزی کنند تا غذای‌شان را از خارج تامین نکنند؟ چرا مردم هجوم نمی‌آورند؟ چون فهمیده‌اند حیات درازمدت و کیفیت پایدار زندگی‌شان، مرهون وجود همین منابع طبیعی و عرصه‌های محیط زیست است. مردم این کشور اهمیت محیط‌زیست را درک کرده‌اند. ما باید به مردم اجازه حضور بدهیم. هر جا به مردم این اجازه را دادیم، آنها شاهکار کردند. به تالاب کانی‌برازان نگاه کنید. چرا این تالاب احیا شد؟ چون به مردم آنجا مسوولیت دادیم و گفتیم اگر حقابه کشاورزی‌تان را ببخشید و دوباره تالاب احیا شود، گردشگر به منطقه می‌آید. وقتی گردشگران وارد منطقه شدند تا پرنده‌ها را ببینند، از شکارچی‌ها خواستند که به سمت پرنده‌ها شلیک نکنند. به جای آن Bird watching راه افتاد و پرنده‌ها امنیت بیشتری پیدا کردند. وقتی گردشگر برای چند روز می‌آمد، یک اتاق از خانه‌های مردم به عنوان اقامتگاه سنتی اختصاص پیدا کرد. گردشگر از غذای محلی و منسوجات محلی و پوشاک محلی استفاده می‌کرد. کار به جایی رسیده است که مردم کانی‌برازان می‌گویند تالاب خون رگ‌های ماست. تالاب کانی‌برازان به عنوان آخرین تالاب در همین شرایط خشکسالی به کنوانسیون جهانی رامسر پیوست. عین این اتفاق در تالاب‌های کمجان فارس و گندمان در استان چهار محال ‌و بختیاری افتاده است. همین مردم تالاب را احیا کردند. در تثبیت ناهمواری‌های ماسه‌ای در میان‌دشت در خراسان شمالی همین کار را انجام دادیم. برای احیای تالاب قره‌قشلاق، برای احیای جنگل‌های زاگرس در گل‌سفید در چهار محال ‌و بختیاری به همین روش عمل کردیم.

شما در جایگاهی هستید که به طور مستقیم با مردم و نهادهای مدنی در ارتباط هستید. خودتان نیز سال‌هاست در حوزه محیط‌زیست فعالیت می‌کنید. به نظر می‌رسد بسیاری از کارهایی که گفتید، از عهده سازمان‌های دولتی خارج است و باید سازمان‌های مردم‌نهاد وارد عمل شوند. در بخش محیط‌زیست به نظر می‌رسد حضور این سازمان‌ها اگرچه طی یک سال اخیر نمود یافته، در کل چندان پررنگ نیست. موانع فعالیت این سازمان‌ها چیست؟ به طور کلی در بخش غیردولتی چه باید کرد؟
ما باید سرمایه اجتماعی را در ایران رشد بدهیم. سرمایه اجتماعی پایه چهارم صندلی توسعه پایدار است که هر کشوری باید آن را علاوه بر سرمایه طبیعی، یعنی اندوخته‌های آب، خاک، جنگل، مرتع، تالاب، نفت، گاز و معدن، سرمایه فیزیکی، یعنی زیرساخت‌ها، جاده‌ها و کارخانه‌ها، و سرمایه انسانی، یعنی مردم تحصیل‌کرده، در اختیار داشته باشد. اتحاد جماهیر شوروی چرا از هم پاشید؟ کشوری که در اوج اقتدار بود و بیشترین برخورداری از منابع طبیعی و زیرساخت‌ها را داشت، چرا از هم پاشید؟ چون سرمایه اجتماعی نداشت. رابطه بین آدم‌هایش دچار لکنت شد. مردم آن سرزمین را از خودشان نمی‌دانستند. روحیه وندالیسم و بی‌تفاوتی حاکم شده بود. فاصله و شکاف بین دولت و مردم افزایش یافته بود. اگر سرمایه اجتماعی در این کشور رشد نکند، نمی‌توانیم به هدف خودمان برسیم. سرمایه اجتماعی موقعی رشد می‌کند که نگاه سوء از روی تشکل‌های مردم‌نهاد برداشته بشود. نرخ مشارکت افزایش پیدا کند. در حوزه‌های مختلف و از جمله در حوزه محیط‌زیست، مردم کشور را از خودشان بدانند. مردم جلو بیایند و آستین خود را بالا بزنند. آن‌وقت اتفاقات خوبی که در کانی‌برازان، گندمان، میان‌دشت و گل‌سفید افتاده است؛ می‌تواند در جاهای دیگر کشور تکرار شود. رمز موفقیت این است که ما یاد بگیریم با مردم و برای مردم برنامه‌ریزی کنیم؛ نه اینکه بنشینیم و مردم را پایین ببینیم و بگوییم که ما تشخیص دادیم چه چیز برای شما خوب یا بد است. به کل منطقه خاورمیانه و در آسیای جنوب غربی نگاه کنید: بوکوحرام چرا راه می‌افتد؟ داعش چرا راه می‌افتد؟ القاعده و طالبان چرا راه می‌افتد؟ چون مردم دیگر چیزی ندارند که از دست بدهند. خشکسالی و فقر اکولوژیکی منجر به شکل‌گیری جریان‌های تندرو می‌شود. آنها می‌گویند حتی اگر جانمان را هم از دست بدهیم، برایمان مهم نیست. جریان‌های انتحاری تروریستی ناشی از فقر مطلق و تبعیض طبقاتی جدی است. این رویکرد که ما خانه خود را امن کنیم، به خودمان برسیم و به همسایه دقت نکنیم؛ در جهان امروز دیگر محلی از اعراب ندارد. با هواپیما به قلب منهتن می‌آیند و آنجا را خراب می‌کنند. عملیات تروریستی در قلب پاریس اتفاق می‌افتد. باید همه دنیا از یک سطحی از دانش و رفاه برخوردار باشد. اگر نه مشکل ما حل نمی‌شود.

بعضی‌ها ممکن است تصور کنند حرکاتی که این تشکل‌ها و نهادها انجام می‌دهند، ممکن است کنترل‌شده نباشد. نظر شما به عنوان فردی که از دولت مستقیماً با سازمان‌های مردم‌نهاد در ارتباط است، در این باره چیست؟
در این چند دهه ما به عنوان دولت، بدون جلب نظر مردم و مشارکت واقعی مردم، صدها میلیارد دلار هزینه کردیم. حاصل آن چه بوده است؟ ما به اندازه کافی و خیلی بیشتر از آن نشان داده‌ایم که به تنهایی توانایی مدیریت کشور را نداریم. باید اجازه دهیم مردم بیایند و این راه را هم امتحان کنیم. چند دلار هم این‌طوری هزینه کنیم. دیگر بیشتر از اشتباهاتی که بخش دولتی انجام داده است که به وجود نمی‌آید. نکته دوم اینکه اصولاً در کجای این کره زمین دیده‌ایم که کار در دست مردم باشد، اما فاصله بین مردم و دولت در کمترین مقدار نباشد، ثبات اقتصادی وجود نداشته باشد و امنیت سرمایه‌گذاری و رفاه در اوج نباشد؟ امنیت موقعی اتفاق می‌افتد که فاصله بین دولت و مردم کم باشد و مردم مشارکت کنند.

درج نظر


برچسب‌ها: تجارت فردا, ریزگرد, خوزستان, محیط زیست, مشارکت مردمی
+ نوشته شده در  جمعه ۸ اسفند۱۳۹۳ساعت 15:29  توسط محمد درویش 

چرا از طلوع شمس در دولت یازدهم باید خرسند بود؟

    هفته گذشته، همزمان با آیین اهدای جوایز منتخبین هفتمین جشنواره بین‌المللی فارابی، تارنمای شبکه مطالعات سیاستگذاری عمومی (شمس)، توسط حسن روحانی، رسماً افتتاح شد. رخدادی که تا آنجا که ذهن یاری می‌کند، کمتر سابقه داشته تا یک رییس‌جمهور در مراسم رونمایی از درگاهی اطلاعاتی شرکت کند که از قضا بخش مهمی از آن به تحلیل رویدادهای محیط زیستی ایران و جهان می‌پردازد؛ واقعیتی که آشکارا دلیل بر اهمیت این پایگاه تحلیلی در فضای مجازی می‌تواند باشد.

    نوشتار پیش رو، به همین مناسبت تهیه شده و از آنجا که نگارنده، مدیر حوزه سیاست محیط زیستی در این تارنما است، فرصت را مغتنم دانسته و از تمامی نخبگان عرصه‌ی محیط زیست، آب، منابع طبیعی و حوزه‌های مرتبط دعوت می‌کند تا یادداشت‌های خود را بر اساس معیارها و موضوعات هفت‌گانه‌ی این تارنما ارسال کنند (نشانی ایمیل: darvish100@gmail.com) تا پس از بررسی، نسبت به انتشار آنها اقدام شود.

رونمایی رسمی از شمس در حضور رییس جمهور

    یک درگاه اطلاعاتی پا به عرصه‌ی وجود نهاده که نظیرش تا این تاریخ دست‌کم در طول دوران برقراری دولت مدرن در ایران سابقه نداشته است؛ درگاهی که می‌کوشد با زبانی حرفه‌ای، اما ساده و شفاف به مهم‌ترین چالش‌های پیش روی توسعه در ایران در ابعاد گوناگونش بپردازد و مهم‌تر آنکه با زبانی فاخر اما صریح، بارشی فکری برای درمان یا مهار بحران‌های فراروی ایران در دهه‌ها‌ی پیش رو ارایه دهد.
    نگارنده بر این باور است که این رخدادی یگانه و حایز بیشترین درجه‌ی اهمیت برای نخبگان و اندیشه‌ مردان و زنان ایرانی است تا بتوانند، یافته‌های پژوهشی، آموزه‌های میدانی یا تجربه‌ها و قضاوت‌های تحلیلی خود را در کوتاه‌ترین زمان ممکن و به مؤثرترین شیوه در معرض دید خوانندگان فرهیخته، سیاستمداران، کلان‌نگران، برنامه‌ریزان، تصمیم‌سازان و تصمیم‌گیران ارشد حکومتی قرار دهند. این مزیت، از آنجا اهمیت بیشتری می‌یابد که بدانیم یک نهاد راهبردی نزدیک به عالی‌ترین مقام جمهور کشور - یعنی: مرکز بررسی‌های استراتژیک نهاد ریاست‌جمهوری - وظیفه‌ی حمایت و تسهیلگری این درگاه مجازی را برعهده گرفته است. امتیازی که خواه ناخواه به هم‌اندیشی، هم‌افزایی و تعامل بیشتر خردورزان ایرانی بر گرد حلقه‌ی شمس کمک خواهد کرد.
    و البته خوشایندترین رخداد در ماجرای ظهور شمس، از منظر محمّد درویش به عنوان پژوهش‌گری که بیش از ربع قرن از زندگیش را درگیر مشکلات حوزه محیط زیست و منابع طبیعی کشور بوده، همانا وجود ممتاز و شاخص بخش محیط زیست به عنوان یکی از هفت حوزه‌ی اصلی سیاستی این تارنمای وزین است؛ واقعیت پیش‌برنده و امیدبخشی که آشکارا نشان می‌دهد: نگاه دولت یازدهم بیشتر از هر دولتی در قبل و پس از پیروزی انقلاب اسلامی به موضوع محیط زیست جدی، ژرف و عینی است.
    و این همان دلیلی است که سبب می‌شود تا همه از تابش شمس بر آسمان حوزه‌ی اندیشه و پژوهش در ایران خرسند باشند و لبخند رضایت بر لب نهند.
    شمس می‌تواند و باید که گرانیگاه منحصربه‌فرد و متمایزی برای به اشتراک نهادن بیشترین تنوع دیدگاهی نخبگان خلاق درون و برون کشوری پیرامون یک عشق و هدف واحد به نام «سربلندی ایران عزیز» باشد. همه‌ی اندیشمندان وطن باید شمس را از خودشان بدانند و برای تکامل و اعتلای بیشتر آن، بکوشند تا دقیق‌ترین نقدها، علمی‌ترین تحلیل‌ها و صریح‌ترین واسنجی‌های پژوهش‌محورانه‌ی خویش را ارایه دهند؛ تلاش مقدسی که آرمانش ارزیابی چیدمان توسعه در کشور و امکان بازمهندسی واقع‌گرایانه، خردمندانه و مبتنی بر توانمندی‌های بوم‌شناختی و ویژگی‌های پیکرشناختی ایران زمین است تا دیگر شاهد سقوط بی‌سابقه‌ی پیراسنجه (پارامتر) های محیط زیستی، مرگ تالاب‌ها و دریاچه‌ها، افزایش چشمه‌های تولید گرد و خاک و ریزگردها، کاهش زیگونگی (تنوع زیستی)، آلودگی تمامی 180 رودخانه دایمی کشور، خشکیدگی زاگرس، مخروبه شدن هیرکانی، خودسوزی خان میرزا و نشست زمین در سرزمین سبز سهند و سبلان نباشیم.

    یادمان باشد:
    شمس می‌تواند سندی گرانسنگ باشد که به آیندگان اثبات کند: در ایران، انسان‌هایی می‌زیستند که سال‌ها پیش هشدار داده بودند: «بیابان‌زایی انسانی» می‌تواند «خشکسالی مدیریتی» به بار آورد و آن یکی، بی‌شک بر شتاب جریان کاهنده‌ی کارایی سرزمین یا همان «بیابان‌زایی طبیعی» خواهد افزود؛ چرخه‌ی مخرب و باطلی که بر یکدیگر اثرات متقابل و پیش‌برنده می‌نهند.
    باشد که رهبران امروز ایران، پیام هشدارها و زنهارهای نخبگانی که در شمس قلم می‌زنند را دریافته و نقشه‌ی راهی پایدار برای دستیابی به رفاهی درخور در جهانی عاری از خشونت برای همه‌ی زیستمندانش بیافرینند.
    آمین ...

درج نظر


برچسب‌ها: شمس, شبکه سیاستگزاری عمومی, مرکز بررسی‌های استراتژیک, نهاد ریاست جمهوری
+ نوشته شده در  جمعه ۱۷ بهمن۱۳۹۳ساعت 13:52  توسط محمد درویش 

ماجرای یک ملاقات تاریخی در پردیسان!

    در شامگاه سه‌شنبه‌ا‌ی که گذشت – هفتم بهمن 1393 – یک ملاقات بی‌سابقه بین عالی‌ترین مقام دولتی در حوزه‌ی محیط زیست از یک سو و دو چهره‌ی سرشناس و محبوب طبیعت ایران - که در شمار نخستین کارشناسان سازمان حفاظت محیط زیست از نخستین روز تأسیس رسمی آن توسط اسکندر فیروز به شمار می‌آیند – صورت گرفت. در این ملاقات گرم، شفاف و صمیمانه که بیش از 80 دقیقه به طول انجامید، استاد بیژن فرهنگ دره‌شوری و استاد هوشنگ ضیایی از مهم‌ترین دغدغه‌ها و نگرانی‌های خود برای پاسداری از آنچه که هنوز در طبیعت ایران وجود دارد، سخن گفتند و معصومه ابتکار هم ضمن تأیید آن نگرانی‌های دلسوزانه، از این دو عزیز بزرگوار خواستند تا در هیبت نمایندگان ویژه رییس سازمان، از مناطق تحت مدیریت محیط زیست بازدید کرده و گزارش‌های خویش را به او برسانند تا مورد توجه و اقدام قرار گیرد ...


برچسب‌ها: بیژن فرهنگ دره شوری, هوشنگ ضیایی, معصومه ابتکار, تقی ابتکار, پردیسان
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه ۱۰ بهمن۱۳۹۳ساعت 18:24  توسط محمد درویش 

غارها که بمانند، گرد و خاک‌ها کمتر می‌مانند!

    دیروز – دوم بهمن 1393 - در جریان برگزاری آیین قدردانی از بزرگان حوزه‌ی غار، غارنوردی و غارشناسی در ایران که با حضور معصومه ابتکار و جمعی از مدیران ارشد دو سازمان حفاظت محیط زیست و میراث فرهنگی، گردشگری و صنایع دستی برگزار شد، به واقعیتی اشاره کردم که تاکنون کمتر بدان پرداخته شده است!
    اینکه اگر غارها نبودند، بی‌شک بسیاری از زیستمندان، از جمله خفاش‌ها هم نبودند و این خفاش‌ها هستند که با کنترل بسیاری از حشرات و آفت‌ها و نیز کمک به زادآوری گیاهان مقاومی چون کاکتوس‌ها، توانسته‌اند از خسارت‌های میلیارددلاری به بخش کشاورزی و مصرف بیش از حد سموم شیمیایی جلوگیری کرده و در تثبیت ناهمواری‌های ماسه‌ای، مؤثر باشند.
    مراسم دیروز که به همت جواد نظام دوست و بروبچه‌های سختکوشش در انجمن غارشناسی ایران و حمایت سازمان حفاظت محیط زیست برگزار شده بود، نخستین آیین از نوع خود بود که کوشید تا دست‌مریزادی باشد به همه‌ی گمنامانی که در طول همه‌ی این سال‌ها، بی‌هیچ چشمداشتی کوشیده بودند تا غارهای ایرانی را بشناسند، پاک نگه دارند و این امانت گرانسنگ را به آیندگان بسپارند؛ ایندگانی که بی‌شک بیشتر از ما، قدر مروارید حیات در زمین را می‌دانند. در حقیقت اگر همان گونه که پیش‌تر و در مراسم روز جهانی کوهستان از نگینی 17 هزار هکتاری بر فراز سرزمین ایران سخن گفتم که در بلندای بیش از 4 هزار متر، نگهبان اب ایرانیان است؛ اینک می‌خواهم، از جان زمین، از غارهای ایرانی با عنوان مروارید نهفته در بطن قلمرو این بوم و بر سخن بگویم که باید بیشتر ... خیلی بیشتر از امروز قدرش را بدانیم و برای حفظش بکوشیم.
    آخرین مصوبه‌ی واپسین نشست شورای عالی محیط زیست در بیست و نهمین روز از دی ماه 1393، شاید یکی از نخستین کارهایی است که باید به سرعت برای دست کم یکصد غار دیگر در ایران انجام دهیم. تبدیل غار درفک در استان گیلان به اثر طبیعی ملّی، آغاز این راه طولانی است که ایرانیان را به منزلگاهی سبز و امن نزدیک‌تر می‌سازد.
    به بیانی روشن‌تر، اگر رییس جمهور جنگل ابر شاهرود را در واکنش به درخواست 151 نماینده‌ی محترم مجلس شورای اسلامی - که برایشان عبور یک جاده‌ی محلی، بیشتر از ابر می‌ارزید - منطقه‌ی حفاظت شده اعلام کرد تا پاسخی سزاوارانه و امیدبخش را در تاریخ محیط زیست ایران به نام خود ثبت کند؛ اینک افزوده شدن غار درفک به سیاهه‌ی آثار طبیعی ملّی نشان می‌دهد که ما مسیر را درست انتخاب کرده‌ایم؛ هرچند که می‌پذیریم هنوز در آغاز این راه پرپیچ و خم، ناهموار و دراز هستیم.
    با امید به پاسداشت و حراست شایسته‌تر از نگین و مرواردید فلات ایران، در ادامه متن سخنرانی دیروزم در تالار همایش‌های شهدای سازمان حفاظت محیط زیست را می‌توانید مطالعه فرمایید.

 

سخنرانی دیروزم ...

اگر غارها نبودند!

گاهى ...
دلت «به راه» نیست!
ولى سر به راهى ...
خودت را می‌زنى به « آن راه» و می‌روى ...
و همه، 
چه خوش باورانه فكر مي‌كنند ...
كه تــو ...
«روبراهى»

    اگر غارها نبودند، رد پای پررنگ‌تری از سموم نفس‌گیر را باید در محصولات غذایی‌مان رهگیری می‌کردیم تا در مواجهه با آفت‌ها نفس کم نیاوریم! این غارها هستند که تاب‌آوری و ماندگاری بسیاری از میوه‌ها از جمله موزها، انجیرها و شماری از گیاهان بیابان‌دوست! چون کاکتوس‌ها را بهبود می‌بخشند. اصلاً غارها که امن و امان باشند، ناهمواری‌های ماسه‌ای؛ کمتر جنب و جوش کرده و در آسمان گرد و خاک راه می‌اندازند!
چه می‌خواهم بگویم؟ یعنی راه مهار بیابان‌زایی از ژرفای غارها می‌گذرد؟! باورتان می‌شود؟
می‌خواهم بروم بالاتر! و براین مدعا پای فشارم که خدماتی که غارها در طول تاریخ به تکوین، تکامل و پایداری باکیفیت‌تر حیات بر روی زمین ارایه کرده‌اند؛ آنقدر وسیع، حجیم و پرشمار است که به راحتی می‌شود، یکی ازکارکردها یا خدمات کوچک غارها؛ یعنی: مهار بیابان‌زایی را بدون کوچکترین احساس گناهی نادیده گرفت و به قرینه‌ی معنوی بخشید!
    زیرا به جرأت می‌گویم: اگر غارها نبودند، ما هم نبودیم ...
    آخر حکایت غار و زندگی، مثل حکایت دارکوب‌های سرسرخ و کارون است! آن دارکوب‌های زیبارو و الوان هم وقتی که آشیان‌شان بر اثر گلازنی بی‌رویه نابود شد؛ وقتی سگ‌های گله امان‌شان را بریدند و وقتی تجاوز کشاورزان به زیراشکوب بلوط‌های زاگرس، هیچ قلمرو امنی را برایشان باقی ننهاد، برای همیشه بلوط‌های کبیرکوه را رها کردند و رفتند؛ آنها محیط‌بان‌های بی‌جیره و مواجب بلوط‌ها بودند و وقتی که رفتند و عرصه‌ی شش میلیون هکتاری زاگرس را تا کوهرنگ و شاهان‌کوه بی‌محافظ تنها گذاشتند، آنگاه نوبت به سوسک‌های چوبخوار رسید تا جولان دهند و شیره‌ی کارون و کرخه و زنده‌رود را بمکند تا آن پایین‌دست‌ها، گوزن‌های زرد هلوه، نخل‌های بهمن‌شیر و اروندکنار و گندم‌زارهای ورزنه ایستاده مردن را آغاز کنند ...
    غارها هم همینگونه هستند ... مثل دارکوب‌ها ... چرا که آن دخمه‌های سرد و تاریک و نمدار؛ آن ژرفناهای اسرارآمیز و آن آشیان‌های کارستی و پرهراس، دژ امن زیگونگی در برابر بلایا یا تهدیدهای تاریخی/ طبیعی، چون یخبندان، خشکسالی، راهزنان، آتش‌سوزی، زلزله و نظایر آن بودند.

استاد چنگیز شیخ لی که دیروز از او تمجید شد

    دقت کنید که صرفاً نمی‌خواهم از آن سخن ‌گویم که اگر غارها نبودند، خفاش‌ها هم نبودند؛ بلکه بسیاری دیگر از گونه‌های غارزی‌ چون برخی از آبزیان، حشرات، باکتری‌ها، عنکبوت‌ها، گلسنگ‌ها و ... نیز آسیب جدی می‌دیدند. مطابق آنچه که پروفسور گالانت در کتاب شگفتی‌های زیگونگی نگاشته‌اند، رد بیش از نیمی از مجموع 300 هزار گونه از سوسک‌هایی که تاکنون در زمین شناسایی شده‌اند را می‌توان به راحتی در غارها، رهگیری کرد. چه دلیلی از آن بالاتر و مهم‌تر که نشان دهد: اگر غارها نبودند، حیات چیزی کم داشت! نداشت؟
    در این میان، وضعیت حدود 600 غار شناخته شده در ایران چگونه است؟ (البته برآوردها حکایت از آن دارد که شمار غارهای موجود در ایران از 1700 هم گذر می‌کند) ما چه رتبه‌ای در بین کشورهای برخوردار از غار در جهان داریم؟ چند درصد از مشهورترین غارهای ایرانی برخوردار از کاشفانی ایرانی هستند؟ تعداد و کیفیت غارنوردان، غارشناسان و دوستداران غار در ایران به نسبت میانگین‌های جهانی در چه جایگاهی است؟ آیا تاکنون آسیب‌شناسی ژئوتوریسم در غارهای ایرانی مورد فراکافت قرار گرفته است؟ آیا توانسته‌ایم پژوهش‌های درخوری را برای کشف تغییرات آب و هوایی و روند تکاملی زیستمندان ایرانی در طول چند میلیون سال گذشته با استفاده از ویژگی‌های یگانه‌ی غارهای ایرانی سامان دهیم؟ اصلاً ‌چند تشکل مردم‌نهاد تخصصی در حوزه‌ی غار فعالیت دارند؟ ردپای غارها در بین سطور کتاب‌های درسی دانش‌آموزان و دانشجویان ایرانی تا چه حد است؟ چند نفر می‌دانند که یگانه غارماهی واقعی جهان در غار ماهی کور لرستان می‌زیید و البته حال و روز خوشی هم ندارد ؟ و دست آخر آنکه سازمان متولّی طبیعت ایران تاکنون چند غار را به عنوان یک پدیده‌ی یگانه، اثر طبیعی ملّی اعلام کرده و واجد بیشترین درجه از حفاظت دانسته است؟
    حقیقت این است که اغلب پاسخ‌ها شاید آن چیزی نباشد که دوست داریم بشنویم، اما نکته‌ی امیدبخش آن است که بر خلاف موجودات غارنشین و غار رو که حال‌شان رو به وخامت است، غارشناسان روبراه‌تر هستند؛ انسان‌هایی عاشق، خردمند و حرفه‌ای که مسئولیت‌شناسانه به جایگاه غارها در زیست سپهر ایران می‌‌نگرند و شمارشان، شتابان در حال افزایش است؛ هموطنانی که حرمت پیشکسوتان کارآزموده‌ و دلسوز این حوزه – چون چنگیز شیخ‌لی، احمد معرفت، یوسف نجایی، داوود محمدی‌فر، کیومرث بابازاده و جواد نظام‌دوست - را هم خوب می‌دانند و از سرمایه‌ی اجتماعی ارزشمند خویش در قلمرو دانش غارشناسی به شایستگی پاسداری می‌کنند.

جوان ترین غارنورد ایرانی که معصومه ابتکار از او تمجید کرد

    به سهم خود و به عنوان خدمتگزاری از مجموعه‌ی سازمان متوّلی طبیعت ایران، خواهم کوشید تا به همراه همکاران سختکوشم در دفتر آموزش و مشارکت مردمی، شرایطی سهل‌تر و پیش‌برنده‌تر برای توان‌افزایی جامعه و برخورداری از سواد غار در بین ایرانیان، بویژه کودکان امروز و مدیران فردا فراهم آورم.
    آنگاه شاید در آن روز، به جای آنکه فقط سر به راه باشیم، واقعاً روبراه هم باشیم.

درج نظر


برچسب‌ها: غار, غارشناسی, درفک, مهار بیابان زایی, خفاش
+ نوشته شده در  جمعه ۳ بهمن۱۳۹۳ساعت 10:36  توسط محمد درویش 

از امیدهای دیروز تا آرمان‌های امروز محمد درویش!

گفتگویم با شش و هفت در همشهری

 

    پنج‌شنبه‌ی گذشته – 25 دی 1393- گفتگوی مفصلم با حمیدرضا محمدی در صفحه 13 از ویژه‌نامه همشهری با عنوان: شش و هفت، منتشر شد. در این گفتگو، یادی کردم از پدربزرگ دوست‌داشتنی‌ام که او را «باباگله» خطاب می‌کردم، مرد عزیزی که سبب شد به طبیعت سرزمینم دقت کرده و با یاخته یاخته‌ی وجودم آن را لمس کنم. روزگار کارورزی‌های داوطلبانه و مشتاقانه‌ام در مزرعه‌ی حسین‌آباد سلفچگان هرگز از خاطرم محو نخواهد؛ روزهایی که برای نخستین بار دریافتم: وقتی آن موتورپمپ بزرگ و پر سرو صدا در روستای حسین‌آباد به کار افتاد تا شیره‌ی زمین را در بالادست کاریز مزرعه‌ی باباگله بمکد، آرام آرام قنات دوست‌داشتنی پدربزرگ خشک شد و آه از نهادم برآمد ...

بر روی تصویر کلیک کنید

بگذریم ... در این گفتگو کوشیدم تا ضمن اشاره به شرایطی که سبب شد به فعالیت‌های محیط زیستی گرایش پیدا کنم، از مهم‌ترین امیدها و آرمان‌هایم سخن گویم ...
اینکه چرا به سراغ مدارس جامع محیط زیستی رفتم و سهم اروند در این میان چه بود؟!
اینکه چرا اگر بتوان حال مردم سرزمینم را خوب کرد، آنگاه حال مواهب طبیعی گیاهی و جانوری‌اش هم خوب خواهد شد!
اینکه چرا با منطق سرنیزه و چکمه در مواجهه با پدیده‌ی شکار مخالفم؟
اینکه ارزش آب در بحران آب چه نقشی دارد؟
اینکه چرا نمایندگانی در صحن بهارستان داریم که خواهان انحلال سازمان متولی طبیعت ایران هستند؟
اینکه چرا هم بیابان‌زدایی خطرناک است و هم بیابان‌زایی؟!

ادامه مصاحبه ام.

و اینکه چرا مردمی که نوشخند طبیعت را درک کرده‌اند؛ هرگز بر روی هم تیغ برنمی‌کشند.

درج نظر


برچسب‌ها: محیط زیست, آموزش, مدارس محیط زیستی, همشهری
+ نوشته شده در  دوشنبه ۲۹ دی۱۳۹۳ساعت 20:59  توسط محمد درویش 

شرط نخست در تحقق آسمان آبی!

    امروز به بهانه‌ی 29 دی ماه، روز هوای پاک؛ یادداشتی را در صفحه 5 روزنامه آرمان منتشر کردم که چون به صورت کامل منتشر نشد، در ادامه شما خواننده‌ی عزیز مهار بیابان‌زایی، می‌توانید آن را مطالعه فرمایید ...

عکس  امروز صفحه نخست روزنامه ایران

    دست کم حدود دو دهه است که می‌گوییم و می‌خوانیم که سهم وسایل متحرک در آلودگی هوای کلان‌شهرها، به ویژه تهران، بین 70 الی هشتاد درصد است. معنای سخن فوق آن است که به رغم همه‌ی تلاش‌هایی که برای بهبود سامانه‌ی سوخت و ساز خودروها به عمل آمده و اینک به کمتر از یورو 4 راضی نیستیم، ظاهراً همچنان نسبت‌ها همانی است که بوده! گواه این مدعا را می‌شود در سخنان اخیر معاون حمل و نقل و ترافیک شهرداری تهران رهگیری کرد که در نیمه‌ی دیماه سال جاری، مجدداً تأکید می‌کند: «هشتاد درصد از منابع آلوده کننده هوای تهران مربوط به منابع متحرک اعم از موتور سیکلت، خودروهای سواری و سنگین است .»
این در حالی است که اینک مدتهاست وجود ذرات کوچک‌تر از 2.5 میکرون، به عنوان پای ثابت آلودگی هوا خود را به اثبات رسانده. درواقع در اغلب روزهایی که تهران در شرایط ناسالم قرار دارد، مهم‌ترین پیراسنجه‌ای که سبب این شرایط می‌شود، همانا غلظت خطرناک این ریزدانه‌ها در فضاهای شهری است.
بنابراین، شاید نخستین شرط برای تحقق آسمان آبی، آن است که مجدداً پژوهشی جامع و کامل در باره‌ی سهم مؤلفه‌های گوناگون موتوری و غیرموتوری انجام گیرد تا بتوان با تبیین دقیق اولویت‌ها با توجه به محدودیت منابع، بهترین کارایی و اثربخشی را بدست آورد.
وجود ده‌ها مرکز علمی/پژوهشی و هزاران دانشجو در مقاطع گوناگون کارشناسی ارشد و دکترا در رشته‌های مرتبط با آلودگی هوا، آشکارا نشان می‌دهد که ابزار لازم برای تحقق گام نخست به شرط وجود اراده‌ای بایسته موجود است.
نگارنده بر این باور است که برای رهایی از شر ریزگردهای کوچک‌تر از دو و نیم میکرون باید، تهران از شرایط تبدیل شدن به یک کارگاه بزرگ ساختمانی خارج شود. مدیریت‌های حاکم بر کلان‌شهر تهران و برخی دیگر از ابرشهرهای ایرانی، باید تراکم‌فروشی را متوقف کرده و اجازه‌ی تخریب هیچ ساختمانی که عمری کمتر از 60 سال را دارد (به جز در مواردی استثنایی)، ندهند. به موازات این اقدام باید هر نوع فعالیت معدنی، به ویژه برداشت شن و ماسه در محدوده‌ی 50 کیلومتری کلان‌شهرها، متوقف شود. هزینه‌ی زندگی در کلان‌شهرها باید به موازات هزینه‌ی زندگی در دیگر سکونتگاه‌های کشور که کاهش می‌یابد، افزایش یابد.
انگیزه‌ی حضور در تهران را باید از ایرانیان بگیریم و این انگیزه زمانی گرفته می‌شود که نظامی عدالت‌محورانه در توزیع امکانات در سراسر خاک وطن اعمال شود. در صورتی که هم‌اکنون از منظر شاخص‌های رفاهی چون وجود پزشکان متخصص، مراکز فرهنگی معتیر، امکانات ورزشی، مدارس و دانشگاه‌های با کیفیت، برخورداری از آزادی‌های فردی و اجتماعی و نظایری از این دست، تهران گوی سبقت را از دیگر همتایان ایرانی‌اش ربوده است. در حالی که این کلان‌شهر غول‌آسا، هم در روی زمین و هم در زیر آن، با مشکلاتی جدی و پیش‌رونده روبروست که پایداری زیستن در تهران را به شدت با مخاطره روبرو ساخته است. اٌفت شتابان سطح ایستابی، نشست زمین و ساختارهای شکننده‌ی تکتونیک و زمین‌شناختی از آن جمله است.

     یادمان باشد:
از زمانی که بختیار بیدقی نتایج پژوهش خود را در دانشکده محیط زیست دانشگاه تهران منتشر کرد، بیش از 17 سال می‌گذرد. آن زمان او نشان داد که به ازای هر سال دیرکرد در مهار آلودگی هوای تهران، 15.7 میلیارد تومان از کیسه‌ی دولت و ملت می‌رود؛ در حالی که با صرف کمتر از نیمی از آن رقم، در همان زمان می‌شد آلودگی را برای همیشه مهار کرد. اینک این نسبت به طرز وحشتناک‌تری افزایش یافته و سخن از خسارت‌هایی به ارزش 16 میلیارد دلار در سال است. فقط کافی است به هزینه‌های 10 هزار میلیاردتومانی سرطان در سال گذشته توجه کنیم تا اثبات شود که آلودگی هوا تا چه اندازه می‌تواند کارمایه‌های حیاتی را در وطن به مخاطره اندازد. به ویژه اگر بدانیم: آلودگی هوا میتواند ۱۱ برابر آلودگی آب و ۱۶ برابر آلودگی غذا خطرناک باشد، چرا که هر فرد روزانه به ۱۶ کیلوگرم هوا نیاز دارد، در حالی که تنها به یک و نیم کیلوگرم آب و یک کیلوگرم غذا محتاج است.
در این میان شاید بخش امیدوارکننده‌ی ماجرا، تصویب پیشنهاد هشت ماده‌‌ای سازمان حفاظت محیط زیست توسط دولت یازدهم باشد که به موجب آن، نه تنها حلال‌های صنعتی از بنزین تولیدی پتروشیمی‌ها حذف شدند، بلکه تا کمتر از 30 ماه آینده، استانداردسازی سوخت نیروگاه‌ها و پایان کابوس مصرف مازوت هم رقم خواهد خورد، افزون بر آن، الزام دولت به استحصال انرژی‌های نو و جایگزینی دست‌کم 10 درصد از انرژی مصرفی کشور با برق تجدیدپذیر تا سال 1398و واردات تدریجی موتورهای برقی و جایگزینی آن‌ها با موتورسیکلت‌های بنزینی، نصب فیلتر دوده در خودروهای سنگین و دیزلی و افزایش بیمه خودروها همزمان با بالا رفتن سن آنها، از دیگر چشم‌اندازهای امیدبخش تحقق آسمان آبی در تهران و دیگر کلان‌شهرها به شمار می‌رود.

درج نظر


برچسب‌ها: آلودگی هوا, سوخت, خودروهای برقی, آسمان آبی
+ نوشته شده در  دوشنبه ۲۹ دی۱۳۹۳ساعت 20:46  توسط محمد درویش 

مطالب قدیمی‌تر